Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers آلبوم خاطرات آریا پسر قند عسل
شیطنت های آریا پسر

سلام

چند روزی گذشت از شروع مدرسه با چه هیجانی شروع کردیم و

خلاصه مشکلاتی از همین اول برامون درست شد ولی امیدوارم با

صبر این مشکلات رو رفع و رجوع بکنیم .


اریا که خیلی شاد و خوشحاله ولی .....


مشکلات همیشه هست تا اینکه چطوری باهاش برخورد کنی ولی

سخته با هر مشکلی که باهاش رویرو میشی باید یه جورایی

منطقی برخورد کرد بعضی اوقات از کوره در میرم و بعضی اوقات

اروم میشم به اون روزای خودمون که مدرسه میرفتیم میافتم که

واقعا یا اون موقع این مشکلات نبود یا اگه بود برا ما مهم نبود الان

بچه ا خیلی حساس شدن دیگه تحمل هیچی رو ندارن .


تا یه مدتی میخوام ببینم که مشکل ما حل میشه یا اینطوری ادمه

پیدا میکنه بعد از حل شدنش تا منحل شدنش توضیحات رو میدم

الان نمیخوام بیهوده بنویسم و باز تحریک بشم که عصبی بشم ...



+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1392ساعت 11:23  توسط مامان آریا  | 

سلام


از کجا بگم و از کجا شروع کنم نمیدونم ولی بالاخره اریا جون منم بزرگ شد و امسال ساله اوله یعنی اینقدر ذوق کردم که نگو من بیشتر از اون خوشحالم این انرژی به اریا هم انتقال پیدا کرده راستش اینقدر هیجان داریم که از همون اول که مدرسه شرایط رو گفته درصد براورده شدنه اونا شدیم از خرید کیف و کتاب و .... گرفته تا لباس فرم مدرسه که به عهده خودمون بود یعنی از این سختر دیگه نمیشه واقعا دنبال این شلوار و اون ژاکت و اون بلوز وای وای با هانیه مامان ارتا گشتیم و گشتیم بالاخره موفف شدیم امسال اریا و ارتا با هم همکلاس هستن و کمی از احساس غربت ازشون کم میشه بهتره البته هیچ کدوم احساس غریبی نداشتن در کل راحت بود مشکلی نبود انشالله سال خوبی باشه برا اریا جونم و تمامی بچه ها من که دل تو دلم نیست .................

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1392ساعت 12:16  توسط مامان آریا  | 

سلام

 

 بعد از مدتها بالاخره کلاس امادگی اریا جونم تموم شد

 .روز  ۵ شنبه جشن پایان تحصیلی داشتیم دست خانم عادلی

مدیر عزیزش درد نکنه و همین طور معلمش خانم علیزاده .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سال پر باری داشتیم بعد از یک سال تلاش بالاخره امادگی تموم شد و اماده تا بره کلاس اول .

 

 

 

 

 

 

اریا جونم ۱ سال بزرگتر شد دیگه کاملا مرد شده البته مرد کوچلو ولی بزرگتر شدنش رو حس میکنه این خیلی خوبه گاهی بهم میگه اونجوری مثل نی نی کوچلوها باهام حرف نزن من بزرگ شدم دیگه ......

خلاصه یه مشکلی که الان در گیرش شدیم مدرسه است کجا ثبت نامش بکنیم واییییییی...

خودش یه مشکل بزرگیه ...

تو تابستون کلاسهایی که قرار اریا جون بره فعلا نصفه نیمه معلوم شده ببینیم چی میشه .

 

پارسال خیلی کارا کردیم جاهای مختلفی رفتیم یه گالری میزارم از ۱ سال .

عید امسال با عمه سمانه

 

عید امسال با مامان بزرگ (شهین)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 17:1  توسط مامان آریا  | 

با سلام

امسال دیگه سال اخر بله برا ما هم سال اخر هست درسته سال اخر اریا برای رفتن به مهد کودک اریا امسال امادگی یا بقولی پیش دبستانی شده و دیگه بزرگ شده بقول خودش و بزرگترین توی مهد کودکشون .

 

 

خیلی خوشحال  بود اون روز صبح خیلی زود بیدار شده بود . و ذوق زده بود وای من چه حالی داشتم کاش اون روزا بود منم هوس مدرسه و کتاب و دفتر افتادم ............

 تو تابستون هم کلاس موسیقی با ارتا جون شروع کردن که ماجراهایی داشت این اریا ولی بعد تز چند جلسه بخودش اومد ولی اقای حسینی انصافا با بچه ها ارتباط خوبی رو برقرار کردن که علاقه مند شد.

اینم عکس اریا و علی و حسام و اقای حسینی

 

 

 

اینم اریا و ارتا بعد از کلاس

 

اریا اصرار که بیا عکس بگیر ارتا هم بعد از تلاش کم کم راضی شد و رقصید خیلی قشنگ اذری

 

 

اریا جونم که عاشق گل و درخت و جنگل و حیون هر ا گل میبینه یه عکس میگیره

 

اریا و عروسک مورد علاقه اش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1391ساعت 19:42  توسط مامان آریا  | 

 

به به بازم سلام

با شیطونی شروع میکنیم که همیشه مشغوله کشف و خراب کاری میباشد .

اینجام خونه مامان بزرگش رفته و کشف کابینت میکنه.

 

 

 

 اریا و بابا بزرگش

 

 اریا تو خونه بازی کودک شیرین برای جشن رفته بودیم مشغول بازی بود

 

 

 سفری به کلیبر برای بازدیدی زیبا از قلعه بابک که اریا ذوق زده شده بود .

 وقتی اریا علاقه شدید خودش رو به تفنگ و پلیس از خودش نشون میده

 ژستهای وروجک من تو اشپزخونه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 اریا و انیل تو خونه بازی کودک شیرین

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1391ساعت 17:52  توسط مامان آریا  | 

 

سلام امیدوارم همه دوستای من خوب باشین راستش بعضی بی ظرفیتا بعضی چیزا رو نوشتن من بی خیال نوشتن شدم و بقیه شو تو فیس بوک ادامه دادم که دوستای خوبم که تو بلاگفا باهاشون اشنا شده بودم تو فیس بوک هم ادامه میدیم یعنی یه جورایی بیخیال اریا نبودم اتفاقا بیشتر باهاش بودم .

ولی تصمیم گرفتم دوباره بنویسم ولی با یه تفاوت که خودم اجراش میکنم .

اما اریا تو این مدت حسابی برا خودش مردی شده امسال پیش دبستانی و دیگه ۱ سال مونده تا بره مدرسه تو این مدت اریا جونم بیکار نبوده زبان اینگلیسی شو ادامه داده  و الان ترم ۹ هست و ادامه میده همزمان کلاس موسیقی شو ادامه میده .

ولی از شیطونی هاش هر چی بگم کم گفتم خیلی شیطون شده و منم اچمز کرده دست و پا نرم کردن با اریا خودش برام وقت گیره و کل وقت منو برا خودش اختصاص داده .

 

 اریا جونم این تابستون خیلی بهش خوش میگذره عاشق طبیعت و دشت و باغ و کوه همش یا تو باغ با بابای من بقول خودش باب رسول مشغول بازی با بیل و خاک و چوب یا هم میوه چینی برامون که خیلی خوشحال میشه وقتی اسم باغ میاد و شدیدا اهل همکاری هست اینجا هم داره کمک میکنه دوغ ها رو بیاره پیش ما

 

 اینجام تولد عمه صنم اریا جونه خیلی عمه صنم رو دوست داره عمه صنم هم اونو خیلی دوست داره

 بعد از کوتاهی موهاش که همه شاکی شدن

 اینم بابا بزرگش ناصر که بهش الان بابایی میگه شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1391ساعت 16:54  توسط مامان آریا  | 

سلام

من و آریا دلمون براتون تنگ شده آریا با عکسهای تازه و مطالب جدید میاد

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1390ساعت 0:49  توسط مامان آریا  | 

سلام

امیدوارم سالی پراز خوبی و خوشی و مهر و محبت داشته باشین و در کنار خانواده روز هاتون رو سپری کنین .

ما خوبیم راستش با بلاگفاقهر بودم ولی بعد از عید میام با مطالب توپ مسافرت هستیمممم میام حتما

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 13:22  توسط مامان آریا  | 

سلام

سلامی که خیلی وقت بود تو حسرتش بودم آخه اصلا تو بلگفا نیومدم میدونستم

اگه بیام دیگه نمیتونم دست بکشم یه مدت طولانی و پر فراز و نشیب ولی واقعا آدم

 مثل اینکه یه چیزی رو گم کرده باشه ...

راستش تقریبا بیشتر تابستون رو تو مسافرت گذروندم و علت ننوشتنم بخاطر

 مسافرتهای پی در پی بود البته نه جاهای مختلف بلکه فقط یک جا رفت و امد بود

و یه مسافرت ۱ هفته ای به استانبول  ولی همون برای از کار انداختن من کافی بود

 و همین طور آریا جونم که دیگه برای خودش مردی شده و بزرگ شده دیگه همون آریا

 کوچولوی سابق نیست کارهاش حرفهاش رفتارهاش باید به تاپیک حسابی براش بزنم

 ولی دلم برای همه تنگ شده باید یه سر به همه بزنم که اونم وقت میخواد ولی بعضی

وقتها سرک میکشم .

آریا الان مهد میره و روزهای طلایی مهد دوباره براش شروع شده و ماجراهای مهد

 رفتن و کارهای جدید دوستان جدید بغیر از آرتا و آرتین که با هستن البته من

بیشتر با مامان هاشون صمیمی هستم تا بچه ها با هم جالبه نه ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد پر از ماجرا................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلام ناب از دکتر علی شریعتی
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر
 
و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق
 
 و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي
 
 عادت نماز مي خوانند .

«دکتر علي شريعتي»

-----------------------------------------------------------

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه
 
 اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو
 
 برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و
 
تو مختار به داشتن چهار همسرهستي
 ....
 براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي
 
 لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف
 
 قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي
 
 به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي
 
 خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد
 
 و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او
 
 درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر
 
 نباشد .... او بي خوابي مي كشد و تو خواب
 
 حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي
 
 شود و همه جا مي پرسند نام پدر ..... .

«دکتر علي شريعتي»



عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .

دکتر شريعتي

-----------------------------------------------------------

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند

-----------------------------------------------------------

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش

دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 22:46  توسط مامان آریا  | 

سلام

ولی اینبار اصلا با حرفهای خوب نیومدم نمیدونم از چی بگم و یا از چی گلایه کنم ولی باید بنویسم حالا چه به گوششون برسه چه نرسه .

آیا بچه ها آینده این جامعه هستن  و یا نیستن آیا براشون تو این جامعه ارزشی گذاشته میشه و یا نمیشه ؟

آیا برای راحتی بچه هایی که روزی آینده جامعه رو قراره ؟! بسازن کاری صورت گرفته و یا نه هنوز وقتشو نکردن که انجام بدن آخه کارهای مهمتری مثل حجاب و .... بقیه چیزها هست که مهمتره نمیدونم واقعا دلم پر شده حالا میخواین بگین که چی شده ماجرا از پارک کنار خونه مون شروع میشه :

دیروز با آریا و یکی از دوستامون رفته بودیم پارک تنها جایی که الان بچه هامون میتونن انرژی خودشون رو تخلیه کنن با وجود آپارتمان ها و حتی غریزه بچه ها به بازی و دویدن و شادی خلاصه آریا کمی بازی کرد با تینا دختر دوستمون بودن تو پارک بعد دوباره رفتن پارک که یهو دیدم آریا با صورت خونی که از چشماش داره میریزه و گریه های بلندی که قربونش برم میکنه متوجه شدم که بله یه اتفاق خیلی بدی افتاده در حالیکه من هم اونجا بودم یعنی در فاصله کمتر از ۱ متری داشت الکلنگ میرفت  و منم اونجا بودم یهو دیدم یه سوسک دیده خم شده ببینتش با سر خورد زمین و بلند که شد خون و گریه من دستو پامو گم کرده بودم بغلش کردم بردم بطرف دوستامون با دستمال کاغذی که یه آقا اونجا داد صورتشو پاک کردم و بعد دیدم پیشونیشه پاره شده کمی و همچنان داره خون میاد بردیمش با دوستامون درمانگاه رضا پیشم نبود بهش نگفتم نگران نشه اونجا گفتن که باید حتما بخیه بزنن دیگه داشتم دیونه میشدم گفتم که به رضا زنگ بزنن و بگن من میخوام بدم بخیه بزنن چون از عفونت  خیلی میترسم و اینکه میکروب بگیره خلاصه با هزار مصیبت دستو پاها و سرش رو گرفتم و دکتر بی حس کننده زده بعد بخیه زده قربونش برم همش داد میزد و گریه میکرد منم که سرم کرده بودم تو شکمش و گریه میکردم نمیتونستم نگاه کنم و تحملش برام خیلی سخت بود خلاصه بعد از تموم شدن برگشتیم خونه بهش شربت دادم و خوابید ولی تا صبح نتونستم بخوابم همش نگران بودم دستشو نزنه ... و خلاصه اینم ماجرای ما ولی گلایه های من از چی بود معلومه از پارک و این شهرداری که نمیدونم به چی دارن فکر میکنن به اینکه همه جا رو تمیز کنن ولی این وظیفشونه ولی مواظبت کردن هم وظیفشونه و اینکه محیط رو تمیز نگه دارن بخاطر ما اینکه چرا کف پارکی که همه وسایل مخصوص بچه های کوچک درست کرده کف اونو سیمان کرده واقعا براشون متاسفم باید چند تا بچه اونجا بیافتن و خدای نکرده یه بلایی سرشون بیاد بعد بفهمن که باید یا چمن باشه یا فوم سیمان اونم سیمانی که نصفش در اثر بارون و برف شکسته شده و درست مثل یه چاقوی تیز عمل میکنه باید کی به این جور چیزها رسیدگی کنه همشون بفکر جریمه گذاشتن به طرز پوشش و لباس هستن و اصلا به دردهایی که تو جامعه هست امثال اینها فکر نکنن واقعا دستشون درد نکنه بعد فردا میگن چرا همه دارن از ایران میرن الان زمانی نیست که مردم با هر چی باشه بسازن همه دنبال بهترین برای خودشون و بچه هاشوم هستن باید هم برن برای ما و آینده بچه هامون چی هست ..............................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

جمله روز :   اگر کشوری توقع داشته باشد که هم نادان باشد و هم آزاد؛ چیزی را انتظار دارد که نه بوده و نه هیچ وقت خواهد بود . توماس جفرسون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 20:13  توسط مامان آریا  | 

سلام

با تاخیر زیاد روز مادر بر همه مادرها مبارک بخصوص مامان خودم که امسال اونم مامانش رو از دست داده و خیلی ناراحته  قربونت برم روزت مبارک هر چند ما ۲۵ آذر ماه رو روز مادر میگیریم ولی این روز هم روز مادر برای همه است .

 

آریا این روزا دیگه سرش خیلی شلوغه آخه میره مهد کودک همه کارهاش و برنامه هاش عوض شده حتی برنامه خوابش که من خیلی سعی میکردم درست بشه خلاصه صبح زود سر ساعت ۸ بیدار میشه و تا ۸ و نیم صبحانه میخوره و حاضر میشیم و میریم مهد کودک البته این مهد کودک نزدیک خونمونه و ۱۰ دقیقه با ماشین طول میکشه و خیلی خلوت هست و رفتن راحت آریا هم به مربیش و بچه ها و مهد زود اخت گرفت مهد قبلیش رو هم خیلی دوشت داشت باباش چون مسیر دور بود و بیشتر دوست داشتیم که آریا بازی کنه تا یادگیری چون تو خونه  بهش میرسیم بیشتر دوست داشتم با بچه ها باشه و اجتماعی تر بشه که خدا رو شکر خیلی خوب شده میاد و از دوستاش میگه و وسائل خودشو میبره مهد و میگه میخوام با دوستام بازی کنم  حتی اون روزی اومده میگه مامان :هستی و عسل دعوا میکنن و هستی عسل و با سیلی زد مربی هم دعواشون کرد خلاصه هر اتفاقی میافته میاد و بهم میگه این خیلی خوبه در مورد دستشویی کمی مشکل داشتیم که دستشویی مهد نمیرفت مربی شون میگفت که میگه بو میده دماغشو میگرفت ۲ روز نرفت بعدش هم دست تو دماغ میره دستشویی کمی وسواسیه  بقیه روز هم حوله رو دوشش تا کمی دستاش کثیف میشه میره دستاشو میشوره خیلی تمیز و مرتبه این برای یه پسرخیلی خوبه و به من امیدواری میده

اون روز میگه ببین حسام و محمد بیرون دارن بازی میکنن ولی من بهش گفتم :نه تو پارک هستن دارن توپ بازی میکنن گفت : منم  میخوام برم پارک گفتم که نمیشه ما حموم کردیم فردا میریم رفته بالای پنجره و داد میزنه حسام ((حسام منه سوروش)) یعنی حسام منو صدا کن بعد میگه توپ بازی نکن منو صدا کن منو بپرس ببین من کجام  بعد من زدم زیر خنده برگشته میگه حالا نخند من دارم صدا میکنم دورباره خندیدم میگه نخند حالا  من کار دارم عصبانی شد خیلی خندیدم درست مثل آدم بزرگا عصبانی شده و به من میگه که نخند قربونش برم.

خیلی با محبت هستی گلم اون روزی نشستم باهات کارتون تماشا میکنم برگشتی بغلم کردی میگی مامان خیلی خوشگلی من خیلی دوستت دارم بعد هم بوسم کردی بخدا راضی بودم اون موقعی هر کاری بگی برات بکنم منم گرفتم بغلت کردم و بوسیدمت قند عسلم.

 

اینم یه داستان خیلی قشنگ و خوندنی  

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت

 براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در

 آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او

 خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او

را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
 
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش

را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي

داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و

ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش

گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده

بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود
...
 


 

يادمون باشه كه چهار چيز هست که نمي‌شه اونها رو بازگردوند :

1. سنگ ... پس از رها کردن

2.حرف ... پس از گفتن

3.موقعيت... پس از پايان يافتن

4. و زمان ... پس از گذشتن

 

 


 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 خرداد1389ساعت 20:11  توسط مامان آریا  | 

 

سلام

آریا الان تقریبا ۱ ماهی میشه که میره مهد کودک و خدا رو شکر دیگه اصلا اذیت نمیکنه و خودش میره و بعد تو کلاس به من میگه see you بعد یه بوس با دستاش میفرسته و میره البته تازگی ها همراه خودش حیواناتش که محبوبترین اسباب بازی هاش هستن رو با خودش میبره مهد اونجا جنگل درست کرده از نظر پیشرفت خدا رو شکر خیلی خوب شده نقاشی کردنش که عالیه فقط کمی بازیگوشی میکنه که درست میشه اونم .

آریا دیگه برای خودش حسابی یه فوتبالیست شده و فوتبال بازی میکنه دور خیز میکنه و شوت...........

اون توپ بسکتبالشو بردم پارک میگه «:اینکه توپ فوتبال نیست من باید کجا اینو بزنم زمین تور هم که نیست با مصیبت راضیش کردم که باهاش فوتبال بازی کنه.

 

 

 

 

 

 اینم آریا و یاسی که هر روز با هم میایم پارک و بازی میکنیم هر روز میگن بریم با هم بیرون هر روز هم دعواشون میشه بازم از همدیگه دست نمیکشن.

 

 

 

 اینم عروسکهای مورد علاقه کایلو

 

 

 

 

 اینجا هم که حاضر شده دوباره بره پارک یه گربه دیده در حال پیدا کردن اون گربه

 

 دیگه از فرط خستگی  و گشنگی راضی شده نون هم بخوره

 

 

 

 اینجا هم شدید تب داره خیلی بی حال و سست شده بود و از جاش تکون نمیخورد همش رو مبل دراز کش کارتون تماشا میکرد بابام هم از ارومیه بدو بدو امدن با مامانم و پیشش هستن

 فدای چشمای نازت بشم من

 

 

 

 اینجام انباری که رفته رو لحاف و تشکها برای خودش جای بازی پیدا کرده

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 16:15  توسط مامان آریا  | 

 

 

تولد آریا

تولدت مبارک

عکسها و مطالب در ادامه مطلب از دوستانی که مایل هستن که تماشا کنن بهشون کد رو میفرستم

من کد رو عوض کردم اگه کسی بخواد دوباره براش میفرستم

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 12:33  توسط مامان آریا  | 


Birthday-Countdowns

 

سلام

 

گل پسرم دیگه روزهای پایانیه ۳ سالگی رو داری آروم آروم طی میکنی و به انتهاش نزدیک میشی خیلی زود زود داری بزرگ میشی و من اصلا امد و رفت روزها رو متوجه نمیشم بقدری با تو برام زیباست که از گذرشون واقعا خبردار نمیشم تو برام بهترین نعمت خدا هستی .

امسال سال رشد و ترقی و پیشرفت برای تو بود امیدوارم امسال نیز برات سالی پر بار باشه و سالم تندرست باشی .

 آینم آریا در پایان ۲ سالگی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 19:41  توسط مامان آریا  | 

سلام

آریا دوباره شروع کرده بود به رفتن به مهد اونم با چه شور و شوقی حاضر میشد و صبح ها زود بیدار میشد که میره مهد اونجا هم بد نمیگذشت ولی متاسفانه بازم درست ۱ هفته به طول انجامید درست روز ۵ شنبه مریض شد اونم چه مریضی از شانس ماست همه الان با یه تاب و تیشرت تو شهرشون میگردن ولی ما اینجا همچنان کاپشن و کلاه و لباس گرم بارون و تگرگ و سرما نمیدونم کی میخواد دست از سر ما برداره خلاصه ۵ شنبه نبردم گفتم بمونه خونه تا بهتر بشه ولی متاسفانه بدتر شده صداش گرفت و سرفه های خشک و نمیتونست نفس بکشه شب هم تب کرد بردم دکتر آقای دکتر که نمیدونم کی بهش مدرک داده بود بهش پنیسیلین ۶۰۰ نوشت و خلاصه گفت هیچی نیست خوب میشه امدم خونه ساناز دختر عمه رضا اونجا این بدتر شد از صبح تبش پایین نمی امد اونم پرستاری خونده گفتم باز بهتر از من میدونه چیکار باید کرد یهویی دیدم بجای اینکه تبش پایین بیاد همش داره میره بالا بدنش کبود شده بود دیگه نمیدونستم چیکار کنم بغلم بردم تو حموم تا پاشویه کنم عقل غافل ساناز امد گفت نکن اینکار رو بچه سکته میکنه دیدم با اون تب داره میلرزه داشتم میزدم زیر گریه پاهاشو شستم و آوردم زیر لحاف و پتو تا کمی بخودش اومد بعد ساناز آمپول زد و شربت دادیم و شیاف و خلاصه با هزار مصیبت تبش پایین امد داشتم دیگه واقعا سکته میکردم زنگ زدم به مامانم از ارومیه با بابام امدن پیشم گفتم باز شب تب میکنه من اون موقع است که دیگه تموم میشم  آریا هم عشق بابای منو داره با اون بغلش بوده و راحت بود ماشالله آقای شوهر هم هیچی از دستش بر نمیاد بیشتر اعصاب خراب میکنه الان خدا رو شکر دیگه تب نداره ولی گلوش خیلی ناجوره نمیدونم چیکار کنم هر کاری به فکرمون رسیده کردیم ولی سینه اش خشکه و خوب نشده انشالله که زودتر خوب بشه آخه به تولدش کم مونده می خوام تولد بگیرم .............

پسرم برات دعا میکنم تا زودتر خوب بشی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 15:36  توسط مامان آریا  | 

سلام

اینم ادامه داستان:

فردا صبح هم عیدی خودشو از عمو گرفت اونم چه عیدی نقدی البته به علت .... گفته نمیشود.(مام شوشو) هر روز که از خواب بیدار میشدیم قرار بیرون رفتن رو اول از همه روبراه میکردیم و راه میافتادیم البته روز اول فقط رفتیم شهروند آرژانتین اونجا هم آریا یه ماشین خوشگل از بابا عیدی گرفت و بقیه خریدها دیگه براش مهم نبود بعد هم به عمش گفته بود که من گشنمه نون میخوام از نونهای گل شکل خلاصه اونم اونجا خورده و وقتی برای نهار رفتیم سوپر استار آقا آریا از بس خواب بود دیگه نتونست بازی کنه و اونجا رو تو خواب سپری کرد روز بعد هم هایپر استار با عموش رفت سرزمین شادی و بازم من راحت خرید کردم و بعد یه بادکنک از خاله کادو گرفت و برگشتیم خونه زود خوابید قرار شد که باباش فردا ببره سرزمین عجایب از عشق اون زود هم از خواب بیدار شد و لباسهاشو پوشید و راهی شدیم خیلی اونجا بهش خوش گذشت  همین شروع اسب سواری و دو تا قطار و ........... اخر هم گفت بسه خسته شدم بازم بعدا بیایم .قربونش برم

اینم آریا و سفره هفت سین سرزمین عجایب

 

 

 

 اینم اسب بازی که بسی بطول انجامید

 اینقدر مودب نشسته بود مثل اینکه این همون شیطون من نیست

 

 

 اینجا هم که آریا خشکش زده بود و باتعجب فقط نگاه میکرد

اینم همون نون معروف گل که آقا آریا درخواست داده بود

 

 چهار شنبه هم برگشتیم تبریز چون قرار شد که ۵ شنبه بریم ارومیه آخه بازم ۱۳ بدر رو مهمون مامانم بودیم مامان خیلی برامون خرج کرد فکر کنم ۱۴۰ تومن فقط پول بلیط باری برای ما داده برامون عیدی گرفته ۱۵۰ تومن به آریا داده حالا بازم ازش میگیرم چه بدم نه حالا خلاصه ۵ شنبه شب هم راهی ارومیه شدیم و شام خوردیم تا برای فردا حاضر بشیم .

جمعه صبح هم راهی باری شدیم ما کمی دیر رسیدم برنامه هاشون شروع شده بود مسابقه و موسیقی وتیر اندازی و ...... آریا همینکه رسید اول وسایل شن بازی که از تهران خریده بود رو برداشت چند تا پز داد بعد با فامیل هامون  که از مراغه امدخ بودن و یه دختر و یه پسر داشتن به اسمهای ساغر و سالار عکس گرفت بعد با بابام و ساغر راهی پارک شدن و شن بازی ما هم یه دور زدیم بقدری مناظر زیبا بود ما هم عکس گرفتیم و بگو بخند بعد هم مراسم داشتن تو محوطه اونجا بودیم و بعد ناهار و بعد هم کنسرت آقای حبیب بابایان که صدای خیلی زیبایی داشتن بعد هم چون فردا باید رضا تو شرکت باشه ساعت ۵ راهی تبریز شدیم و راه ۲ ساعته رو ۴ ساعته رسیدیم رضا و آریا هم تو ماشین خواب بودن و من تنها این ۴ ساعت رو رانندگی کردم همینه رسیدم تبریز خسته فقط خوابیدم .

 اینم ساغر و آریا

 

 اینم سالار و ساغر و آریا

 اینجا هم از راست :خواهرم - برادرم- رضا - مامان عزیزم

 اینم گل پسر قند عسلم

آریا در حال ابراز محبت به ساغر

 اینم بابای مهربونم

 

 

 

 اینجا هم از راست : داداشم - خواهرم - من - بهجت جون-سالار - مامان عزیزم و آقا ناصر همسر بهجت خانم فامیل مامان

 

 اینم بابای مهربونم که فقط با آریا ۱۳ رو  بدر کرد بهش اجازه نفس کشیدن نداد

 

 اینم خاک بازی آریا و بابای مهربونم

 

 

 

 

 

 

در حال بوسیدن گل مهربون که بعد از چیدن دلش براش سوخت و

 اون بوس کرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا هم آریا قهر کرده که میخواد بازی کنه و نمیاد که ناهار بخوره

 

 

اینجا هم بعد از ناهار مشغول سرسره بازی

 

 

 

اینم آریا و بابا مشغول گشت زدن و دویدن برای پیدا کردن اسب

 

 

 

بالاخره اسب رو با گاریش توسط بابام کشف و پیدا کرد و جالب اینجاست عاشق اسبه ولی از ترسش حتی نزدیک هم نشد

 

 

اینجا هم دیگه آخرشه و داره تجدید قوا میکنه که ما راهی تبریز شدیم و ۱۳ بدر ما بدر شد انشالله سالهای سال در کنار خانواده ۱۰۰ تا ۱۳ دیگه همه ببینیم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 17:42  توسط مامان آریا  | 

سلام

سال نو همه مبارک باشه امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشین والا ما اینقدر مسافرت بودیم که تازه رسیدیم برای همین اصلا وقت نکرده بودم بیام و درباره مسافرتهامون بنویسم ولی این پسر من اصلا ما رو اذیت نکرد مثل یک پسر خوب باهامون همسفر شد کاش همیشه همسفرم پسرم و شوهرم باشه خدا اونا رو برام حفظ کنه .

اینم آریا جون من قبل از عید و شیطونی هاش

اینجا هم مشغول چسبوندن برچسب دیواریش

اینجا هم با کایلو جونش که خیلی دوستش داره

و باب اسفنجی و آریا

شیطونی این دو تا وروجک

اینم آریا خان که دیدم رفته بالای بوفه و باباش دستگیر کرد ولی مردیم از ترس این پسر یه کارهایی میکنه که نگو

اینم پرنده آریا که خیلی خوشگل کشیده

اینم آریا و ماهی بزرگ که ماهی کوچیک رو خورده

 

و اما مسافرتها ما از قبل ۴ شنبه سوری راهی ارومیه شدیم آخه چهارشنبه سوری رو دوست داشتم پیش خانوادم باشم و مامان ما رو ۴ تا بلیط منو رضا و خواهرم و برادرم و مهمون  مجتمع گردشگری باری کرد جای همه خالی البته بدون آریا رفتیم آخه خطرناکه بالاخره آتیش بازی داشتیم ولی اونم با بابام تو حیاط بازی کردن حسابی و بهش خوش گذشت ما هم اتیش بازی داشتیم و یه آتیش خیلی بزرگ کنار دریا درست کرده بودن همه رفتیم دورش و اقایون موسیقی خوبی رو کنار دریا مینواختن البته محلی بود و آقایون هم جلمان رقص محلی کردی انجام میدادن بعد داخل سالن شام بود و آجیل ۴ شنبه سوری و .... خوردیم جاتون خالی بعد هم کنسرت امیر سپهر بود که تا ۱۲ کشید بعد ۴۵ دقیقه هم برگشتنمون تا ارومیه خلاصه خیلی خوش گذشت جای همه خالی بود و خیلی خوشحال بودم که آریا رو نیارودم هم سرد بود کنار دریا هم آتیش بازی شدید بود خلاصه اون روز خیلی خوش گذشت البته چون مامان و بابا نبودن جاشون خالی بود ولی خوب برای ۱۳ بدر هم بلیط گرفته بودیم بازم مهمون مامان بودیم .

اینم چند تا عکس

اینم آقای امیر سپهر خواننده ترک زبان که اونجا برنامه داشت فوق العاده بود همراه با رضا که بالاخره اونم تبریزی هست و آشنا

فردای اون روز رضا برگشت تبریز ولی ما موندیم آخه جمعه ۴۰ ام مادر بزرگ من بود و تو ابن مدت آریا هم با بابای من مشغول پارک گردی و بیرون رفتن و پیاده روی و پارک بازی بود که دیگه زیادی بهش خوش میگذشت خدا رو شکر تو تبریز که زیاد جایی نمیبریمش هوا هم خراب باز اگه تابستون بشه یه پارک میریم ولی اینکه یکی باشه گاهی اوقات آدم استراحت کنه و کمی هم به  کارهای خودش برسه بد نمیشه.خلاصه ۵ شنبه رفتیم خونه مادربزرگ رو تمیز کردیم و جابجا کردیم البته با دختر دایی های من جمعه هم چهلم مادربزرگم خدا رحمتش کنه برگزار شد .

روز عید هم رضا گفت که تا ۸ خودشو میرسونه و سال رو با هم تحویل میکنیم جاتون خالی همه دور هم بودیم و سال تحویل شدو همه به هم عیدی دادن ما هم جاتون خالی حسابی عیدی جمع کردیم از دایی و خاله و مادر بزرگ من و مامانم که برامون بخار شو خریده بود همراه ۱۵۰ پول نقد برای آریا  همه تبریک و روبوسی و آرزوی سالی خوب و پر از سلامتی و شادی و اینکه هم از بدی دور باشیم و همیشه خوبی ها باهامون باشه و سالی پر از پول و کار و عاقبت بخیری برای همه و کشورمون رو داشتیم و بعد عکس گرفتیم و خوردیم و ..........

اینم چند تا عکس موقع سال تحویل البته سفره ما خیلی با عجله درست شد تو ارومیه بودیم و مشغول کارهای فردا برای عید سیاه ولی اینم بد نبود  عشق آریاشیرینی میوه ای تو دستش همش میگشت و میخورد از قرمزی دهنش معلومه

آریا لب قرمزی

اینم آریای با محبت که داره شیرینی رو میزاره تو دهن مامان بزرگ من یعنی میشه (مامان بزرگ مامان آریا)

اینم بابا و آریا

روز عید عید سیاه ما بود و همه خونه مادر بزرگ دوباره جمع شدیم تا شب مهمون داشتیم و حسابی پذیرایی داشتیم و شب هم خسته همه گرفتیم خوابیدیم از فردا چند جا باید میرفتیم عید دیدنی آریا هم این  چند روز بقدری سرش با بابای من شلوغ بود راستشو بخواین من اصلا نفهمیدم چیکارا کرده ولی یه چیزی هست اونم اینکه هر کی به بچه محبت کنه اون با تمام وجود حسش میکنه و بهش عکس العمل نشون میده پس هیچ کس نباید از بچه انتظار داشته باشه که با القابی که ما وقتی بچه بدنیا میاد میگیریم اون دوستمون داشته باشه اشتباهه چون اون فقط با محبت آشناست نه با القاب پس فقط باید به بچه ها محبت کنیم و بعد انتظار محبت و دوست داشتن داشته باشیم متاسفانه بعضی ها انتظارای دارن که خودشون هم نمیدون فقط چون بزرگ هستن باید حرف خودشون چه درست چه نادرست به همه بقبولونن ولی بچه اصلا با زورگویی هیچ ارتباطی نداره .

با محمد خان عموی آریا صحبت کردیم قرار شد چند روزی رو بریم تهران تا با هم بریم شمال برای همین تا روز ۴ شنبه ارومیه بودیم و اونجا چند جا عید دیدنی رفتیم و بعد راهی تبریز شدیم و اونجا خونه مادر بزرگ رضا هم رفتیم برای تبریک عید و سال نو بعد چند تا خرید و بعد راهی تهران شدیم از شانس بد ما جاده هم خراب کولاک و برف و بارون و باد همه چی تو جاده داشتیم خدا رو شکر سالم رسیدیم آریا تا اونجا همش گفت کی میرسیم خونه خان عمو تا اینکه رسیدیم تهران همین که برج میلاد رو دیده به باباش میگه بابا از کنار برج میلاد برو خونه عمو اونجاست ما همه همین جوری موندیم این چه جوری یادش مونده سری پیش که رفته بودیم من بهش گفته بودم ولی دیگه نمیدونستم یادش مونده خلاصه به باباش ادرس میاد که از کجا بره بعد از رسیدن همینکه عمو رو دیده ساکت رفته بغلش و آروم یه جا نشسته عموش میگه چقدر آروم شده گفتم صبر کن زیاد طول نمیکشه که یهو دیدیم آریا پریده رو مبل و داره با توبش بازی میکنه و  بعد ما کارتون کایلو رو که دانلود کرده بودیم و مجهز امده بودیم گذاشتیم آروم نشست و اون و تماشا کرد ............

اینم پسر گل من الهی فدای چشماش بشم

 

اینم آریا خوش تیپ قبل از رفتن به خرید

 

آریا جون مشغول تماشای کایلو کارتون مورد دلخواه

 

 

 

 این داستان ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 21:15  توسط مامان آریا  | 

سلام

دیگه کم کم دارم به آخر سال نزدیک میشیم همه هیجانی تو دلشون هست که همیشه با تحویل سال نو این هیجان دیگه تموم میشه و جاشو به مشغله های روز میسپاره عید یه تغییر هم فصل هم سال و هم تغییر خودمون نمیدونم تا الان احساس کردین که چقدر تغییر میکنیم و عاقلتر میشیم ولی بازم سال که میخواد تحویل بشه میگیم دیگه فلان کار رو نمیکنم و یا ......

 

اینم پسر گل من برات سال خوبی رو آرزو میکنم بدور از همه بدی ها 

 

 

ولی امیدوارم امسال سال خوبی باشه برای همه هر کجای دنیا که هستن امسال با همه خوبی و بدیهاش دیگه به آخر کار نزدیک شده ولی امسال برای ما سال همچین جالبی نبود پای آریا سوخت و  ۲ ماه کامل پاشو پانسمان کردم و همراه اون اعصاب منم بهم ریخت از نظر کاری سال جالبی نبود آخر سال هم مادر بزرگم و از دست دادم ولی امیدوارم امسال برامون سال خوبی باشه و چیزهای خوبی رو به ارمغان بیاره .........

امسال برای آریا سال پیشرفت و یا بهتر بگم پله اول پیشرفت محسوب میشد چون دیگه کاملا مثل یه ادم بزرگ رفتار کردن رو راه رفتن و حرف زدن که قسمت اعظم پیشرفت بود رو پشت سر گذاشت با همه شیطنت هایی که انجام میداد و هر بار یه شیطنت تازه برامون داشت با اعصبانیت من ولی براش تجربه ها هم داشت بخصوص در مورد پاش و اینکه باید همیشه حرف ما رو گوش کنه تا کمتر دردسر بیاد سراغش امسال آریا فهمید وقتی یکی بهش میگه دوستت دارم باید با رفتارش و کارهاش اونو ثابت کنه نه اینکه بایسته و فقط حرف بزنه فهمید کسانی که دوستش دارن همیشه پیشش هستن و وقتی براش اتفاقی بیافته بجای اینکه فرار کنن و بفکر خودشون باشن باید فکر عزیزشون باشن آریا امثال عشق رو محبت رو به ما هم آموخت اینکه وقتی کسی برات محبتی نمیکنه و میزاره میره بخاطر غرور و یا حتی چیزهایی که بنفعشونه چطوری دوری کنه و حتی ۱ بار هم اسمشون رو بزبون نیاره برای بچه ۲.۵ هیچ وقت نمیتونی عشق و نفرت رو معنی کنی و بهش یلد بدی که کی رو دوست داشته باش و یا نداشته باش خودشون تو این سن کاملا احساس میکنن و درک میکنن و کلمه من دلم براشون تنگ نشده رو بزبون میارن و یا نه دوستشون دارم چون نمیان منو ببینن و تو خونشون هستن درک این کلنات برای بچه فقط با عقل خودشون جور درمیاد و ما نمیتونیم بهشون یاد بدیم وقتی میاد و با احساس تمام بغلت میکنه و میگه مامان من خیلی دوستت دارم و همه جای صورتمو بوس میکنه یعنی کاملا معنی دوست داشتن رو فهمیده و اونموقع است که برای یه مادر زیباترین لحظه اتفاق میافته میفهمی بچه ای داری که با تمام وجود دوستش داری و اونم تو رو دوست داره و

این بهترین و زیباترین لحظه بین مادر و بچه اش .....................

اینم آریا فلوت زن عاشق موسیقی از هر نوع

  

اینم آریا در حال شیطونی کردن

 اینم یاسی دختر دختر عمه بابای آریا

 

اینم آریا در حال انجام ماموریت

 

اینم نقاشی گل پسر یه دلقک کشیده خیلی خوشگل کشیده

اینم آریا که خودش کشیده

امسال چهار شنبه سوری رو تو ارومیه مهمون مامان بزرگ هستیم ما رو دعوت کرده مجنمع باری البته این بار مهمون اون هستیم سال پیش که ۱۳ بدر خیلی خوش گذشت انشالله امسال هم خوش میگذره برنامه هاشون حرف نداره شام هم اونجا هستیم چون پارک داره من خیلی خوشحالم تو میتونی حسابی بازی کنی و خوش بگذرونی فکر کنم امسال تو ارومیه سال رو تحویل کنیم همراه خانواده مهربونم از اونها خیلی خیلی ممنونم که همیشه پیش ما هستن هم در خوشی هم در غم خدا همیشه پشت و پناهشون باشه ....

اینم گل پسر من فدای چشماش بشم من

شاید این آخرین مطالبی باشه که امشال دارم مینویسم چون از ۳ شنبه ارومیه هستم و وقت سر خاروندن نخواهم داشت و حتی اینکه بیام و سال جدید رو تبریک بگم برای همین سال نو رو به همه دوستان خوبم که اصلا منو تنها نذاشتن تبریک میگم و همه کسانی که عید نوروز رو بهترین عید روی زمین میدونن.

 

 

سال نو مبارک

 

امسال سال ببرو امیدوارم  مثل ببر خطرناک نباشه


 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اسفند1388ساعت 18:28  توسط مامان آریا  | 

 

تجارت ماهی قرمز مدت هاست که در دوره زمانی ۱۵ اسفند تا ۱۵ فروردین شکل میگیرد تجارتی که محصول آن هیچ ریشه ای در تاریخ باستانی عید نوروز ایرانی ندارد .

۸۰ سال پیش به همراه ورودچای به ایران ماهی قرمز نیز که سمبل عید چینی ست به سفره های هفت سین مراسم عید نوروز ما وارد شد غافل از اینکه در عید چینی ماهی قرمز را رها میکنند تا زندگی جریان یابد و ما ماهی قرمز را اسیر تنگ بلورین میکنیم تا همزمان با رشد سبزه های سفره هایمان و باروری زمین هر روز او را به مرگ نزدیک و نزدیک تر کنیم .

جالب است بدانید در هیچ کدام از مراسم سنتی مان در مورد نوروز ماهی قرمز جایگاهی ندارد در میان رسوم زرتشتی در سفره عید انار به نشانه باروری و عشق و یا سیب سرخ درون ظرف آب مقدس رها میشود تا عشق و باروری همچنان پاینده بماند. اگر ایرانی ها می دانستند که ماهی قرمز هیچ ریشه تاریخی در سفره هفت سین ندارد به جای پرداخت برای خرید و قتل ماهی قرمز  به بهانه عید، سیب قرمز یا انار را در آب رهامیکردند که ریشه در تاریخ این دیار دارد .

هر سال ایام عید ۵ میلیون قطعه ماهی میمیرند. ۵ میلیون قطعه ماهی قرمز به خاطر رنگ و لعاب سفره هفت سین، به خاطر هیچ و عجیب نیست اگر بدانیم در صورتیکه ایرانی ها از خرید ماهی قرمز منصرف شوند این تجارت سیاه روزی پایان خواهد یافت. عجیب نیست اگر باور کنیم سیب سرخ یا انار همان سرخی هفت سین ایرانی ست که ریشه در تاریخ چند هزار ساله سنت ما دارد .

عجیب نیست اگر تابلوی معروف هفت سین کمال الملک را در کاخ گلستان به تماشا بنشینیم و ببینیم که او نیز ماهی قرمز را میان سفره هفت سینش طراحی و نقاشی نکرده است .

ماهی قرمز در سفره هفت سین ایرانی جایی ندارد

پس لطفاًماهی قرمز نخرید   


جمله روز :  اگر امروز خواستي و نتوانستي كه معذوري ... ولي اگر روزي توانستي و نخواستي ، منتظر روزي باش كه بخواهي و نتواني !

این مطلبی بود که منم تازه خوندم و خواستم با شما این دم عیدی در میون بزارم نمیدونم چقدر حقیقت داره یا نه ولی حرف جالبی بوده ............

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 19:23  توسط مامان آریا  | 

 

سلام

این چند روز سرم حسابی شلوغ بود آخه بعد از خونه تکونی که داشتم مهمون داشتیم از ارومیه دختر دایی ام و خواهرم امده بودن ۱ روز موندن ولی خیلی خوش گذشت سرمون حسابی شلوغ بود بیرون رفتن البته اونم با آریا خیلی کار سختی بود برای همین من با آریا میموندیم تو ماشین و اونا میرفتن خرید برای همین به من همچین جذابیتی نداشت .

اما ۲ روز قبلش رفته بودم خرید مانتو و بلوز دامن گرفتم نمی دونم قیمت بگم یا نه آخه حسابی اعصابمو ریخته بهم خلاصه خریدیم و امدیم اون روز با خواهرم رفتیم یه فروشگاه باز کرده بود طرف خونه ما به اسم مکث گفتم بریم اونجا ببینیم چی داره رفتم دیدم ای بدک نیست واسه آریا برچسب گرفتم و چند تا از اون برچسب های دیواری که به دیوار میزنن گل خریدم بعد گفتم طرف لباسها هم برم دیدم اااااااا از بلوز دامن منم که گرفتم اونجا هست زود رفتم جلو قیمتشو که دیدم داشتم کپ میکردم درست نصف قیمتی که من گرفتم اعصابم بهم ریخت یعنی اینهمه تفاوت قیمت تو یه لباس حیف ۵ شنبه بود امروز هم که جمعه کاری نمیشد کرد قراره فردا ببرم پسش بدم دیگه اینا شورشو در اوردن سر همه مردم کلاه میزارن اصلا انصاف نیست دیگه توبه کردم از اون مغازه چیزی بگیرم حالا من مشتریش بودم مثلا ....

 

 

مراسم کوزه شکنی

مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی،کمی نمک به علامت شور چشمی، و یکی سکه دهشاهی به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین می اندازند و هر یک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر ، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: «درد و بلای خانه را ریختم به توی کوچه» و باور دارند که با دور افکندن کوزه، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند.

همچنین گفته میشود وقتی میتراییسم از تمدن ایران باستان در جهان گسترش یافت،در روم وبسیاری از کشورهای اروپایی ،روز ۲۱ دسامبر ( ۳۰ آذر ) به عنوان تولد میترا جشن گرفته میشد.ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباهی که در محاسبه روز کبیسه رخ داد . این روز به ۲۵ دسامبر انتقال یافت

فال گوش نشینی

زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند، یا آرزوی زیارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهارسو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن و تلخ و شیرین صحبتکردن رهگذران تفال می زنند. اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجتو آرزوی خود را برآورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست.

قاشق زنی

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقی با کاسه ای مسین برمی دارند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زنند. صاحب خانه که می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند، شیرینی یا آجیل، برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در کاسه های آنان می گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زنی چیزی به دست نیاورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود ناامید خواهند شد. گاه مردان به ویژه جوانان، چادری بر سر می اندازند و برای خوشمزگی و تمسخر به قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند.

آش چهارشنبه سوری

خانواده هایی که بیمار یا حاجتی داشتند برای برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» یا «آش بیمار» می پختند و آن را اندکی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می کردند.

تقسیم آجیل چهارشنبه سوری

زنانی که نذر و نیازی می کردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجیل هفت مغز به نام «آجیل چهارشنبه سوری» از دکان رو به قبله می خریدند و پاک می کردند و میان خویش و آشنا پخش می کردند و می خورند. به هنگام پاک کردن آجیل، قصه مخصوص آجیل چهارشنبه، معروف به قصه خارکن را نقل می کردند. امروزه، آجیل چهارشنبه سوری جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوری شده است.

گرد آوردن بوته، گیراندن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت “زردی من از تو، سرخی تو از من” شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است

پس امیدورام دوستان عزیز با خواندن این مطالب قشنگی این رسم را با انجام کارهای خطرناک و استفاده از ترقه های خطرناک خراب نکنند

مراسم دیگری مانند توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد

 

تحریف آیین چهارشنبه سوری

یافته های پزوهشی نشان می دهد که تمامی آیین ها و یادمان هایی که مردم ایران در هنگامه گوناگون بر پا می داشتند و بخشی از آنها همچنان در فرهنگ این سرزمین پایدار شده است ، با منش ، اخلاق و خرد نیاکان ما در آمیخته بود و در همه آنها ، اعتقاد به پروردگار ، امید به زندگی ، نبرد با اهریمنان و بدسگالان و مرگ پرستان ، در قالب نمادها ، نمایش ها و آیین های گوناگون نمایشی گنجانده شده بود .

رفتار خشونت آمیز و مغایر با عرف و منش جامعه نطیر آنچه که امروزه تحت نام چهارشنبه سوری شاهد آن هستیم ، در هیچکدام از این آیین ها دیده نمی شود .

بهتر است بگوییم ، کسانی که با منفجر کردن ترقه و پراکندن آتش سلامتی مردم را هدف می گیرند ، با تن دادن به رفتاری آمیخته به هرج و مرج روحی ، آیین چهارشنبه سوری را تحریف کرده اند

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه 14 اسفند1388ساعت 20:7  توسط مامان آریا  | 

 

 سلام

خوبین این روزاهمه دیگه تو تکاپوی برنامه های عید هستن منم با آریا خونه تکونی رو شروع کردیم خیلی کمکم میکنه ولی بعضی مواقع منو خیلی اذیت میکنه مثلا همش میگه بده منم دیوارهای اتاق خودمو پاک کنم میخوام فرش اتاقمو پاک کنم و امثال اینا با آریا کار کردن از طرفی لذت بخش از طرفی خسته کننده است ولی دوست دارم اونم یاد بگیره مراسم عید و خونه تکونی رو بعد هم نوبت مراسم چار شنبه سوری میشه و بعد آب آوردن از رودخونه و بعدم عید و آخرش سیزده بدر که من از عید فقط همین چارشنبه و ۱۳ بدرشو دوست دارم شما چطور؟

 

 

این شعر از طرف مامان برای
آریا دوستت دارم پسرم

آریا عسلم گل پسرم

 

بزار بگم رو بال اون پروانه ها

عکست و نقاشی کنن

با اون چراغ تو آسمون

 چشماتو مهتابی کنن

اسم قشنگت: آریا رو

باشبنم روی گلا

با یک نسیم دلربا

تو بهترین جای دلم

بیان و عطر پاشی کنن

جشن سوری (چهار شنبه سوری)

از جمله جشن های آریایی ، جشن های آتش است . امروزه تنها « جشن سوری » ، معروف به « چهارشنبه سوری » و نیز « جشن سده » برایمان به یادگار مانده است و در باره جشن های فراموش شده ی آتش ، به « آذرگان » در نهم آذر ماه و « شهریورگان » یا « آذر جشن » می توان اشاره داشت . آتش نزد ایرانیان نماد روشنی ، پاکی ، طراوت ، سازندگی ، زندگی ، تندرستی و در پایان بارزترین نماد خداوند در روی زمین است .

مجموعه ی آیین های نوروزی از « جشن سوری » ( چهارشنبه سوری ) آغاز می شود و با آیین سیزده بدر نوروز به سر انجام خود می رسد .

برخی را باور این است که با در نگر(نظر) آوردن واژه ی « چهارشنبه » که بر آمده از فرهنگ تازی و سامی است ، پس « چهارشنبه سوری » ارمغانی از سوی تازیان است ، چرا که همانگونه که می دانیم ، در ایران باستان هر روزی نامی ویژه داشته است ( هرمزد روز ، وهمن روز ، اردوهشت روز ، شهروَر روز ، خرداد روز ، سروش روز ، مهر روز ، زامیاد روز و … ) و نشانی از بخش بندی امروزین چهارهفته ایی و نام های آنان به چشم نمی خورد .

اما می بینیم که در میانه سده چهارم هجری ، از این جشن و چگونگی بر پایی و هنگام آن و نیز دیرینگی اش سخن به میان است . برابر این آگاهی که در نسک (کتاب) تاریخ بخارای ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی آمده ، در زمان منصور پسر نوح از شاهان سامانی ، در میانه سده چهارم هجری ، این جشن با شکوهی بزرگ برپا بوده و به نام « جشن سوری» نامیده می شده است .

چون در روز شماری تازیان ، چهارشنبه و شب آن نحس و گجسته به شمار می رفته شب چهارشنبه ی پایان سال را با « جشن سوری » به شادمانی پرداخته و بدین گونه می کوشیدند تا نحسی و نا خجستگی چنین شب و روزی را بر کنار کنند . همچنین جاحظ در نَسَک خود با نام المحاسن و الاضداد (ص ۲۷۷ ) به گجستگی (نا مبارک)چهارشنبه نزد تازیان اشاره می کند . منوچهری در این روز مردمان را به شادمانی می خواند تا از نا خوبی و بد یمنی آن رها شوند .

( عبدالعظیم رضایی ، صص ۱۱۹ –۱۱۸ )

برخی مراسم های چهارشنبه سوری


بوته افروزی

در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت «گله» کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی به هستی خود بخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند.

زردی من از تو ، سرخی تو از من
غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا
ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده

خاکستر چهارشنبه سوری، نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، از راه جادوی سرایتی، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند. سرود (زردی من از ت، سرخی تو از من)

هر خانه زنی خاکستر را در خاک انداز جمع می کند، و آن را از خانه بیرون می برد و در سر چهار راه، یا در آب روان می ریزد. در بازگشت به خانه، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است.
در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده نشود خاکستر آن را در سر چهارراه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد.

                                                 ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اسفند1388ساعت 20:6  توسط مامان آریا  | 

سلام

نمیدونم از کجا شروع کنم و یا اصلا از چی بنویسم گاهی اوقات اینقدر حرف هست که بنویسم بعضی وقتها هم میخوای بنویسی ولی چیزی برای نوشتن پیدا نمیکنی بیشتر میخوای حرف دلت رو بنویسی ولی چیزهایی هست که نمیشه نوشت یعنی یه جورایی ته دل آدم میمونه و همیشه هم تازه است چون با کسی اون و در میون نذاشتی تا سنگینی اون از روی دوشت برداشته بشه ............

آریای من این روزا یاد گرفته دیگه کلک میزنه و هر چی دلش بخواد با ترفندهایی که خودش کشف کرده انجام میده و به خواستش میرسه مثلا بالای کمدش من مداد شمعی های آریا رو گذاشتم که هر وقت دیوار ها رو ننویسه بهش بدم  و خودش هم میدونه اون روزی رفته نشسته رو گردن باباش و بهش میگه که بابا من بادکنکام اونجاست خیلی زیاده دوست دارم فوت کنم و بزرگشون کنم ببر اونجا من بردارم باباش هم بهش گفت که:خوب از مامان اجازه بگیریم بعد امده به من با چه آب و تابی تعریف میکنه که آب از سر و صورتش ریخته که من خیلی بادکنک دارم اونجا دوست دارم بادش کنم میگم آریا تو خودت میدونی اونجا بادکنک نیست باشه من میخوام ببینم باباش بلند کرده درست دستش رو برده طرف مداد شمعی هاش میگه اینجا مداد شمعی هست اینا رو میخوام گفتم بیا پاین خودت میدونی که اجازه نداری دست بزنی چون دیوارهای خونه رو نوشتی چند بار هم قول داده بودی اونجا میمونه تا تو دیگه این کار و نکنی آخه الان هم با مداد رنگی

 مینو یسه.

مشغول تعریف کردن آبرنگ به آرتا

آریا نقاشی کشیدن رو خیلی دوست داره اوایل رنگ امیزی میکرد کتاب براش میگرفتم رنگ میزد الان هم اینکار رو میکنه ولی با این تفاوت که اینبار خودش هم نقاشی میکشه خیلی قشنگ خورشید گل درخت چمن بچه کوچلو میگه آریاست گرگ گربه و بعضی چیزا که خیلی دوست داره منم وقتی کوچیک بودم یادم میاد نقاشی کردنم حرف نداشت و تو مسابقات مدرسه مقام میآوردم ولی بعدها دیگه نتونستن ادامه بدم بیشتر به طرف بسکتبال رفتم تا نقاشی ...

مدتی هست الفبا رو با آریا کار میکنم هم نوشتن هم خوندن و صدا کشی و بخش کردن و (آ-ب-ن-س) رو خوب یاد گرفته از حروف و خوب میشناسه و با مثال اونها رو میگه مثلا آ مثل آب یا ب مثل بابا س مثل مامان سولماز ن مثل نان و وقتی این حروف رو نشون میدی خوب میخونه و خیلی قشنگ صدا هاشون رو میکشه امروز هم ( د-ر ) رو خونده که با دست بهش یاد دادم که اگه دستت رو نیمه باز کنی میشه (د )واگه دستت رو به طرف پایین بگیری میشه( ر) خیلی دوست داره یاد بگیره  منم  مشکلم اینه که همش میگه بیا بشین با من الفبا کار کن یا abc منم نمیتونم تمام وقتم و برام سی دی شهرک الفبا رو گرفتم ماله عمو فردوس خیلی دوست داره میشینه و اونو تماشا میکنه که صدا کشی رو از اون یاد گرفته و خیلی از حروف رو از اون سی دی یاد میگیره اگه آموزش الفبا با سبک جدید بود براش میگرفتم باید برم و یه سری بزنم  نمیدونم از بچه گی علاقه داره دوست داره همش چیزهای تازه یاد بگیره ولی یه چیزی هست اینکه زود خسته میشه باید حتما وسطا یه تفریحی بکنه میاد یه چیزهایی برای خوردن میگره یا لگو بازی میکنه کارتون تماشا میکنه گاهی اوقات با باباش فوتبال بازی میکنه و گاهی اوقات میگه بیاین شوخی شوخی کنیم منو دنبال کنین یا قایم باشک از بازی های مورد علاقه هست .الان که من تقریبا شروع به خونه تکونی کردم اونم با من یه دستمال و یه شیشه شوی دنبال من وسایل رو تمیز میکنه یا جارو میکشه اتاق خودشو جارو میکنه اسباب بازی هاشو پاک میکنه ...

مشغول موتور بازی تو خونه آرتا

دیگه خودش دستشویی میکنه میره خودش همه کار میکنه حتی خودش تلاش میکنه که آخر خودش رو تمیز کنه ولی میدونم که دیگه الان زود براش ولی همین که تلاش میکنه برام شیرین و برای آریا یه تجربه تازه ....

در مورد خوردن دیگه اصلا باهاش کاری ندارم هر موقع خودش بیاد بهم بگه گشنمه بهش میدم میخوره دیگه تند تند نمیپرسم که غذا میخوای سیری یا گشنته این باعث شده که غذا بخوره کاش زودتر این کار رو میکردم همش میترسیدم که گشنه بمونه .....

شدیدا مواظب وسایلشه اصلا نمیزاره کسی بهشون دست بزنه میگه خراب میشه ماله منه به کسی نمیدم برای همین بچه مرتبی شده وقتی میگم وسایلتو جمع کن زودی جمع میکنه در کل بچه حرف گوش کنی شده و شرطی شدن خیلی به دردم خورده ....

اون روزی بهش میگم میخوام بزارمت تو فر مثل پیتزا بپزی بعد بخورمت چشماش پر از اشک شد و لبهاش اویزون که نه اون موقع بابا رضا گریه میکنه منو نخور من آریا هستم من پیتزا نیستم. فدای لبو لوچه و اشک چشمات بشه مامان

اینم یه مطلب زیبا درباره شام آخر

 

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."

پائولو كوئيلو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 18:9  توسط مامان آریا  | 

سلام

امیدوارم همه خوب باشن و آرزوی سلامتی میکنم برای همه ....

متاسفانه ۲۲ بهمن مامان بزرگ من(مامان آریا) فوت کرد برای ما اصلا روز خوبی نبود بخصوص برای مامانم که دیگه تو دنیا بغیر از ما کسی دیگه رو نداره آخه مامانم نه خواهری داره نه خاله ای نه عمه ای هیچ کس جز یه برادر بعد مرگ مامانش هم خیلی تنها شده و ناراحت ما هم ناراحتیم درسته آخر همه ما همون جاست ولی بعضی مواقع هست که انسانها از نبود بهترین کسانشون تو زندگی جای خالی اونها رو حس میکنن و تو اعماق دلشون همیشه آرزو میکنن که ای کاش هیچ وقت این اتفاق نمیافتاد ولی افسوس که همیشه همه چی بر طبق میل ما نیست ....

مامانم حالش اصلا خوب نبود من ۱ هفته ارومیه بودم تا مراسم هفتم هم برگزار بشه بعد مامانم و آوردم تبریز تا کمی حالش عوض بشه که اینجا هم قلبش درد گرفت و بردیم دکتر براش قرص نوشت و گفت که فشار عصبیه باید یه جوری خودشو با این موضوع وفق بده کار خداست خدا بیامرزتش جاش تو بهشت...

آریا هم که با ما امده بود ارومیه و بیخبر از اتفاقات افتاده همینکه بابای منو دید پرید بغلش و تو قبرستان مشغول این ور اون ور رفتن و دویدن شد جالب بود از من پرسید :مامان اینجا کجاست اینا کین این سنگها چی هستن ؟ بهش گفتم اینا مریض شدن و خوب نشدن خدا هم اونا رو صدا کرده پیش خودشون برگشت به من گفت:مامان من بزرگ میشم دکتر میشم میام همه اینا رو خوب میکنم تا بلند بشن همی جوری خشکم زد گفتم فدای دل مهربونت من برم گفتم الان تو دکتری اینا رو خوب میکنی گفت:نه الان که نه الان کوچیکم وقتی بزرگ شدم ................... قربونت برم

تو این مدت که اونجا بودیم همش با پوریا بازی میکرد پوریا پسر دختر دایی من باهاش جور شده بود ولی بعضی وقتا وسائلشو بهش نمیداد ولی پوریا همه چیز براش میاورد حتی وقتی رفتیم خونشون همه اسباب بازیهاشو برای آریا آورد آریا اسباب بازی های پوریا رو هم بهش نمیداد ..........

یکی از دوستان پرسیده بود که عروسک کایلو من از کجا گرفتم نوشته بودم کادو براش گرفتن و فرستادن خارج از ایران خوشحال میشدم اگه میتونستم کمکی کنم ولی کادو بود قابلی نداره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 21:19  توسط مامان آریا  | 

سلام

 

البته این مطلبی که میخوام بنویسم هانیه تو سایت آرتا نوشته

بالاخره این  دو تا فسقلی و ما مامانها همدیگر و رو دیدم و این

طلسم شکست البته دیدار بسی پر زد و خورد بود و آریا که به آرتا

بسی زور میگفت و آرتا هم وسائل خودشو به آریا میداد تا بازی

 کنه و روی هم رفته برای دیدار اول خوب بود من

 و هانیه هم دنبال این دو تا وروجک که مبادا کار دستمون بدن و .....

 

البته ناراحت هم هستم آخه مامان بزرگم حالش اصلا خوب نیست

 و خیلی ناراحتم البته مریض بود ولی دیگه جوابش کردن وگفتن

که ببرین خونه و مواظبش باشین آخه مامان من هیچ کسی رو

 نداره نه خاله ای نه عمه ای  نه دایی و نه عمو یک عدد هم

 برادر موجود هست ولی رفت و آمدی نیست و خیلی تنهاست

منم که تو غربت خیلی ناراحته همش گریه میکنه منم

که رفته بودم ارومیه وقتی رفتم دیدمش خیلی گریه کردم

 انشالله خدا شفای اونم بده .....

 

یه خبری هم درست روز شنبه شنیدم شوهر یکی از دوستامون

 که دوتا هم بچه داشت ۳۲ ساله تصادف کرده و رفته زیر کامیون

 و متاسفانه فوت کرده اعصابمو خیلی بهم ریخت و چند روزیه که

 ناراحتم و به خانمش و بچه ها فکر میکنم خیلی سخته خدا بهش

صبر بده ..

 

آریا جون این روزا خیلی شیطون شده میتونم بگم که تقریبا تمام

 کارهاشو خودش انجام میده حرف زدنش خیلی خوب شده بازی هایی

 که انجام میده  تقریبا قانون مند شده ولی در مورد حرف گوش نکردن

 بازم مشکل دارم چون غذا نمیخوره همش دنبالشم وقتی بهش

 میگم اگه غذا نخوری همه اسباب بازی هات و جمع میکنم در اتاق

 هم قفل میکنم دیگه نتونی بازی کنی اول خیلی گریه کرد ولی لب

به غذا نزد بعد امد تو اتاق دید که کمی  از اسباب بازی هاش تو اتاق

 ما جا مونده برگشته به من میگه مامان اینا موندن من که غذا نمیخورم

 اینا رو هم بردار همین جوری موندم رفتم تو  آشپزخونه خندیدم تو دلم

میگم منو باش میخوام مثلا تنبیه بشه حرف گوش کنه خودش داره

با من همکاری میکنه....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 21:20  توسط مامان آریا  | 

سلام

امیدوارم همه در هر کجا که هستین سلامت باشین .

میخوام درباره تلویزیون و اموزش حرف بزنم همه در مورد تلویزیون خیلی

 شنیدم که بچه ها رو نزارین جلوی تلویزیون کمتر ببینن بهتره کمتر از ۳

 ساله ها نباید اصلا به تلویزیون عادت کنن و ..... خیلی مقاله ها در این مورد

میدونم که همه خوندن ولی یه مسلئه هست اونهم اینه که الان تمام

برنامه های آموزشی از طریق تلویزیون یا اینتر نت مورد استفاده قرار میگیره

و بخصوص سی دی های آموزشی میتونم بگم که  پسر من الان ۲ سال و ۸ ماه

 و ۳ هفته و ۶ روزه اشه و بیشتر چیزهایی رو که یاد گرفته از همین

اینتر نت و تلویزیون بوده الان هم ترکی حرف میزنه هم فارسی هم ترکی

 استانبولی رو یاد گرفته هم زبان اینگلیسیش خیلی خوب شده با خیلی

 از سایتها هم کار میکونه هم فال براش هم تماشا هم یاد میگریه 

 با سی دی های  مجیک خیلی خوب راه افتاده و الان دیگه خودش

علاقه مند شده لگو بازیش  رو هم به موقع انجام میده نقاشی هم

با من میکشه ماشین بازی میکنه و خیلی چیزها هم یاد گرفته ما

 خانواده ترک زبان هستیم و اطرافیان هم همه ترکی حرف میزنن

یعنی یادگیری آریا در محیطی که همه ترکی حرف میزنن و

 فقط من تلاش میکنم که آریا فارسی حرف زدن یاد بگیره اگه کارتونها و

برنامه های تلویزیون نبود اصلا پیشرفتی حاصل نمیشد به نظر من تلویزیون

مفید هست الان تمام وسائل اطلاع رسانی در هر گروه سنی چه بزرگ سال

 چه بچه ها و .... خیلی مفید هست باید استفاده کرد نه تمام برنامه هایی

که حتی ارزش ندارن به خاطرش تلویزیون رو تماشا بکنی من فقط میخوام

 این و بگم اگه این وسائل نبود زندگی ما چه جوری میشد من چه طوری

میتونستم به بچه ام آموزش بدم  و یا حتی اطلاع داشته باشم که چه

چیزهایی هست که بوسیله اون با پسرم کار کنم پس مفیده حتی برای

کوچکترها اگه به  بچه هامون طریقه صحیح استفاده از این وسائل رو

آموزش بدیم و براشون قانون تعین کنیم من مخالف تلویزیون نیستم

بلکه خیلی هم موافقم نمیدونم شاید من اینجوری فکر میکنم اگه برای بچه

هامون قانون تعیین کنیم یا ساعات خاصی از روز رو براشون تعیین کنیم که

 تلویزیون ببینن و ما تو خونه مون وقتی آریا پیش ما هست اصلا فیلم تماشا

 نمیکنیم الان آریا فقط از تلویزیون کارتون کایلو -تام و جری- باگز بانی - پوه و

دوستان - زابو مافو که یه برنامه درباره حیوانات هست که به بچه ها آموزش

 میدن چه حیواناتی وجود دارن و چیکار میکنن-مولی - و چند تا کارتون دیگه

 بعد از اینا اصلا محال حتی هر کارتونی رو تماشا کنه وقتی بقیه کارتونها

شروع میشه من یا تلویزیون رو خاموش میکنم و یا کانال رو عوض میکنم و

میگم الان نوبت مامان تا برنامه شو بینه و میره خودش بازی میکنه  شما

 با من هم نظر و هم عقیده هستین یا نه؟

۱-ساعت هاى تماشاى تلويزيون را براى بچه ها محدود كنيم

۲-و برنامه هایی که فقط مناسب سن بچه ها هست رو براشون

 مجاز اعلام کنیم بخصوص د۳-ر مورد انتخاب کارتون و شخصیتی

 که حتی برای بچه ها جالب هست تحقیق کنیم در ۴-همراه بچه

 ها کارتون تماشا کنیم و از محتوای اون  مطلع بشیم ۵-برای بچه

ها زمانی مشخص کنیم که کارتونهای مورد علاقه اونها خش میشه

 اونم زیر نظر والدین ...

یکی از دوتان ما هست که یه دختر هم سن و سال آریا داره وقتی

 حرف از تماشای کارتون میافته جالب اینجاست که میگه دخترم

 وقتی تبلیغات یکی از فیلم ها رو نشون میده با کله از اتاق میاد

 ببینه که کی خش میشه یا به مامانش میگه بیا فلان فیلم رو نشون

 میده و اصلا از کارتون خوشش نمیاد وقتی من بهش میگفتم که

 آریا دراه کایلو رو نگاه میکنه که شخصیت مورد علاقه آریا و اکثرا اون

 و میبینه میگفت اصلا این کارتون نمیبینه فقط دوست داره با ما فیلم

 ببینه من بهش خیلی گفتم که این کاره درستی نیست بچه ها اصلا

 نباید فیلم های مخصوص بزرگترها رو ببینن اون روزی مگه رفتارش

 درست مثل بزرگترها شده حرفهایی میزنه که ......

 

-----------------------------------------------------------------------------

تماشای کارتون درد کودکان را تسکین می دهد

هموطن:محققان ایتالیایی می گویند کارتون حواس کودکان را از درد ناشی

از اقدامات درمانی منحرف می کند.

سرپرست این تحقیق دکتر کارلو بلینی از دانشگاه سی نا ، می گوید

 تماشای تلویزیون اثر درد کشی دارد و گاهی حتی از تلاش مادر برای

پرت کردن حواس کودک موثر تر است. در این مطالعه احساس درد در

 کودکانی که ذهنشان از اقدامات درمانی به چیز دیگری منحرف نشده بود

 ، سه برابر کودکانی بود که کارتون می دیدند.

کودکانی که مادرانشان به طریقی حواس آنها را پرت می کردند نیز نسبت

به گروه اول درد کمتر و از گروهی که تلویزیون تماشا می کردند ، درد

بیشتری داشتند.

به گفته دکتر بلینی در زمان انجام یک روش درمانی کودکان ، ترس ، درد

و استرسی را تجربه می کنند که باید تشخیص داده شده و برطرف شود

 بنابراین کادر درمانی باید تمهیداتی را برای منحرف کردن حواس کودک در

 نظر بگیرند. والدین باید حضور داشته باشند و تلویزیون هم به عنوان

وسیله ای برای پرت کردن حواس کودک مورد استفاده قرار گیرد. والدین

 هرگز نباید طی اقدامات درمانی کودک را تنها بگذارند. حضور آنها و تلاش

 فعالشان برای انحراف توجه کودک اثر زیادی در کاهش احساس درد دارد.

 به نظر می رسد تماشای کارتون یا فیلم سینمایی سرگرم کننده برای

کودکان یکی از بهترین روش های تخفیف درد باشد اما جایگزین حضور

 والدین نمی شود. یکی از دلائل تاثیر زیاد تلویزیون در انحراف حواس کودک

این است که این ابزار توجه او را بطور بصری و شنوایی منحرف می کند.

 همانطور که اشاره شد حضور والدین الزامی است اما آنها باید برای

سرگرم کردن کودک بیشتر آموزش ببینند. گاهی اوقات سخنان مادر به

کودک این هشدار را می دهد که اتفاق ناخوشایندی در انتظار اوست و به

این ترتیب او را نگران تر می کند. به هر حال محققان معتقدند علاوه بر

 حضور والدین ، استفاده از ابزار مختلف جهت سرگرم کردن کودکان به

هنگام درمان آنها ضروری است.

منبع چترباز

--------------------------------------------------------------------------------------------

ایسکانیوز ـ بررسی ها نشان می‌دهد کودکانی که زمان زیادی را به تماشای تلویزیون می‌پردازد ممکن است دچار اختلالات خواب شوند.

به گزارش سرویس علمی پژوهشی ایسکانیوز ، دانشمندان معتقدند بر هم خوردن برنامه خواب در کودکان باعث مشکلات جسمی و روانی برای کودک می شود، کارشناسان معتقدند کودکان زیر دو سال اصلاً نباید تلویزیون نگاه کنند و کودکان بالای دو سال نیز حداکثر دو ساعت در روز می‌توانند تلویزیون تماشا کنند.
یافته‌های جدید نشان می‌دهد بین زمان و محتوای برنامه‌های تلویزیون و به هم خوردن خواب کودکان ارتباط مستقیمی وجود دارد. دلیل این ارتباط به درستی شناخته نشده است ولی برخی معتقدند اشعه‌ای که از تلویزیون به چشم کودک می‌رسد بر روی قسمت‌هایی از مغز که در ارتباط با خواب است اثر می‌‌گذارد و باعث بر هم خوردن نظم آن می‌شود

 -----------------------------------------------------------------------------------------

همچنین کارشناسان توصیه می‌کنند تلویزیون در اتاق خواب بچه‌ها گذاشته نشود تا والدین بتوانند بر نوع برنامه‌هایی که بچه‌ها می‌بینند، نظارت داشته باشند و در صورت لزوم، در مورد صحنه‌های خاص آن، با فرزندشان صحبت کنند.

دکتر معصومه رفيقي روانشناس کودک به تأثير صحنه هاي خشن بر کودکان اشاره مي کند. وي مي گويد: «بچه ها هرچيزي را که مي بينند الگو قرار مي دهند. يادگيري آنها براساس ديده ها و شنيده هايشان است. خشونتي که فيلم نمايش مي دهد حتي بچه هاي آرام را پرتحرک مي کند. اگر آنها در خيالپردازي هايشان نسبت به قهرمان فيلم احساس سمپاتي پيدا کنند، با او همانندسازي مي کنند و رفتارش را الگو قرار مي دهند.»
وي مي افزايد: «خانواده هاي زيادي به من مراجعه کرده و گفته اند که فرزندشان پرخاشگر و لجباز است. وقتي بررسي کردم ديده ام که در خانه شان، تلويزيون، ماهواره و بازي هاي رايانه اي وجود دارد. در حالي که پدر و مادرها هم نظارت دقيقي روي کارهاي بچه ها ندارند. اگر فيلمي مشهور شده باشد، براي آنها تهيه مي کنند و ايشان را تنها مي گذارند که فيلم را نگاه کنند، بدون اين که بدانند در فيلم چه چيزهايي هست و چه قدر روي بچه تأثير مي گذارد. در حالي که وقتي از خانواده هايي که مراجعه مي کنند مي پرسم اوقات فراغت بچه هايشان را با چه پر مي کنند و بچه ها چه برنامه هايي مي بينند، مي گويند تا آخر شب فيلم مي بينند. در حالي که کودکان حتي سريال هاي خاص بزرگسالان را هم همانندسازي مي کنند و از آنها الگو مي گيرند. بنابراين بهتر است پدر و مادرها خودشان را از برنامه خاص خودشان محروم کنند تا بچه ها هر چيزي را نبينند.»

بسياري از والدين فراموش کرده اند که لازم است براي زمان اوقات فراغت بچه هايشان برنامه ريزي داشته باشند. در نتيجه فرزندان آنها ساعت هاي زيادي از اوقات فراغت شان را پاي تلويزيون مي گذرانند. بسياري از والدين هم به اين نتيجه نرسيده اند که لازم است بر برنامه هايي که بچه هايشان تماشا مي کنند نظارت کنند و يا دست کم درباره صحنه هاي خشني که بچه ها مي بينند توضيح دهند تا آنها دچار ترس هاي احتمالي نشوند. همچنين همه والدين به کودکانشان گوشزد نمي کنند که همه برنامه هاي تلويزيون قابل اعتماد نيستند و نبايد آنها را باور کنند و يا از آنها الگو بردارند.
والدين مي توانند به خاطر فرزندانشان از تعداد ساعت هايي که تلويزيون تماشا مي کنند بکاهند و تلويزيون را خاموش نگه دارند و يا در ساعاتي برنامه مورد علاقه خود که براي فرزندشان مفيد نيست را تماشا کنند که او در منزل نيست يا خواب است. همچنين مي توان در ساعاتي که کودکان و نوجوانان بيشتر تلويزيون تماشا مي کنند، پخش برنامه هاي خشن و نامناسب را محدود کرد و يا با آگهي هايي والدين را از پخش آنها در آن ساعت ها آگاه کرد. در غير اين صورت کنترل نسلي که بدون برنامه ريزي با تماشاي بيش از حد برنامه هاي تلويزيون پرورش مي يابد براي همه مشکل خواهد بود.

منبع: سايت خبر گزاري آفتاب


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 20:45  توسط مامان آریا  | 

سلام

 

بالاخره برف بارید به به واقعا عالی بود چه برفی البته همراه سرمای شدید راستش ۲ روز قبلش من خواب برف دیدم ولی

 اصلا باور نمیکردم که اینقدر زود برف بباره و خواب من تعبیر بشه خیلی ناراحت بودم و اعصابم خراب بود همش دعا میکردم خدا برف بباره اون روزی داشتیم میرفتیم ارومیه دیدم دریاچه خیلی کم آب شده یا بهتره بگم اصلا آب نداره خدا کنه همش بباره ولی از طرفی هم خیلی سرده نمیشه ز خونه زد بیرون باید تو خونه بمونیم اونم با این سرما تو خونه هم سرد ولی ارزش داره حتی اگه یخ بزنیم قرار شده بود بریم با آریاآدم برفی درست کنیم یا بقول آریا snow man به برف هم میگه snow man هر چقدر بهش میگم نه اونآدم برفی میشه همون حرف خودشو تکرار میکنه بعد میگه نه سرده برف نمیخوام زود برف ها برن من بازی کنم آخه اتاقش خیلی سرده برای همین بهش گفتم بیا تو حال بازی کن اینمخسته شده. میگه: میخوام برم تو اتاقم اگه من تو حال بازیکنم  تو منو دعوا میکنی میگم نه من اجازه دادم خوب بازی کن خلاصه همش در حال بحث هستیم .... ولی اینکه حرف منو گوش میده برام دلچسبه ...

تازه شروع کردیم یه کتاب بخونیم hip hip hooray آموزشیه تقریبا تمام کلمات و حتی سوال پرسیدنشا و هم بلده میخوام بیشتر کار کنم تا دیگه یادش نره آخه خیلی زود فراموش میشه گاهی اوقات بهش میگم? what is this جواب میده  my name is tiger به اول همه جواب هاش my name is  میزاره من اول خیلی خندیدم بعد دیدم نه هر سوال میپرسی اینو جواب میده الان نشستیم فقط رو این کار میکنیم که جواب درست بده اون لحظه کارش درسته جواب هاش درست میده ولی بعدا دوباره یادش میره تقریبا بعد از کارتون و لگو بازی و ماشین بازی بیشترین کاریهکه با هم انجام میدیم . 

اون داشتم کمدش رو مرتب میکردم که چند تا از ماشین های

 خوشگل شو که دکوری هستن قایم کرده بودم اونا رو پیدا کرده و همه ماشین هاشو کنار هم چیده میگه مامان دارن مسابقه میدن بعد هم تصادف میکنن میگم مامان نه تصادف نکنن آخه خراب میشن میگه نه ماشین تصادف میکنه دیگه بعد با لگو هاش براشون پارکینگ درست کرده چند تاش مونده بیرون به من میگه مامان دیگه نداریم لگو من بسازم حالا چیکار کنیم اینا موندن اخه بازم بگیریم منم گفتم نه کافیه نوبتی بزار تو پارکینگ بعد شروع کرده نوبتی اونا رو میزاره تو پارکینگ راضی شده بالاخره ..

 

 و اما مشکل بزرگ من با آریا وقتی یه مهمون میاد خونمون نمیدونه چیکار کنه همش شیطونی میکنه حرف گوش نمیده هر چی بهش میگی اصلا به حرفامون گوش نمیده مثل اینکه دیگه به آزادی رسیده باشه هر بچه کوچک هم میاد اصلا باهاشون راه نمیاد اسباب بازی هاش رو اصلا به کسی نمیده هر کسی بخواد با داد و بیداد و که همش ماله منه نمیدم اون گریه این گریه خلاصه نمیدونم چیکار کنم اون بچه ها هم امدن باهاش بازی کنن پشیمون به ماماناشون میگن که بریم خونمون و این خیلی بده چون خودشم ناراحت میشه تنها راه حلی که برای این موضوع پیدا کردم اینه که بعضی از وسائلشو قایمکی میدم به مامان هاشون میگم بزارین تو کیفتون بگین که ماله خودتونه و از خونه آوردین جالب اینجاست وقتی اریا میبینه هیچ عکس العملی نشون نمیده و موقع رفتن با زور میگه که اسباب بازی نی نی جا مونده اون الان گریه میکنه .تو کتاب خونده بودم که نبیاد با زور به آریا بگم که اسباب بازی تو بده اون موقع اعتماد بنفسش از دست میره برای همین منم این راه و پیدا کردم که جواب داده تا حالا ولی اگه کسی راه حله بهتری بلده بهم بگه و اینکه آیا این راه حل من خوبه یا نه اونم بده؟..

 

حرف زدنش خیلی خوب داره پیشرفت میکنه تقریبا تمام کلمات رو درست تلفظ میکنه حتی کلمات اینگلیسی و یا ترکی و فارسی رو بجز یه کلمه اونم نقطه است که میگه نوخمه اونم باباش چون خوشش میاد میگه نگو بزار حالا یه مدت بگه نوخمه ....

خیلی از دوستان از من خواستن که فرکانس اون کانال رو بگم اسم کانال هست hop ودر hotbird با فرکانس ۱۱۴۷۰mhz/ 27500 ks/s  و vertical خیلی کانال جالبیه ولی مدتی تکراری نشون میده و خیلی تکرار میکنه رنگها و اسم خیلی از وسیله ها روآریا از اونجا یاد گرفته و گاهی اوقات داستان هم میگه و حتی کارتونهای هوشی هم داره که جالبه ؟

 

و اینکه من با اریا چند تا سایت هست که از اونجا دانلود کردم چند تا کلیپ برای اعداد و حروف و رنگها و... وبخصوص magic english که خیلی مفید بوده و کتاب tiny talk و hip hip hooray که قبلا از نمایشگاه کتاب گرفته بودم ولی براش زود بود و الان شروع کردیم با اون کار کردن ولی اولین یادگیریش رو از سایت www.starfall.com شروع کرد چون سایت با فلش آموزش میداد و آریا اون موقع خیلی کوچک بود خیلی خوشش میامد الان گیم های سایت رو هم بازی میکنه که همش آموزشی هستن و سایت www.wearebusybeavers.com که میتونین دانلود کنین و کار کنین ولی بهتر اول با سایت استار فال شروع کنین .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 13:14  توسط مامان آریا  | 

 

سلام

این روزا وقت گذرانی با اریا برام خیلی دلچسب شده.

البته گاهی اوقات ۳ ساعت کارتون نگاه میکنه و من اون

 موقع است که میتونم هر کاری دلم خواست انجام بدم

 وگرنه محاله یه شبکه تلویزیونی پیدا کردم که هم کارتونه

 هم اموزشیه بنام hot خیلی جالبه البته برنامه هاشو فکر

 کنم مدتی تکراری نشون میده اریا خیلی کلمات رو خوب یاد

 گرفته تقریبا دایره لغاتش زیاد شده ولی در مورد کایلو کارتون

 معروف اریا چون از شبکه ترکیه نگاه میکنه کاملا زبان ترکی

استانبولی یاد گرفته و گاهی اوقات از اون کلمات در جواب ما

استفاده میکنه :

مثل( anne )بجای( ماما) -( iyi geceler) بجای (شب بخیر)

 -( olamaz ) بجای( نمیشه ) -( hayir ) بجای (نه)-

(seni cok severim )بجای (تو رو خیلی دوست دارم)-

و چند تای دیگه نمیدونم براش خوبه بده بالاخره یه زبون

 دیگه است ولی حرف زدن خودش هم خوبه یعنی فراموش

نمیکنه گاهی اوقات از من معنی بعضی چیزا رو میپرسه

میگه به اینگلیسی بگو درست مثل من وقتی منم جواب

 میدم به من میگه آفرین ماما  و منو تشویق میکنه ....

جاتون خالی اون روزی یه موش دیدم تو خونه یه دادی

کشیدم که نگو وحشت کرده بودم با اینکه یه موش

 کوچلو بود ولی اینقدر داد کشیدم که رضا فکر کرده بود

برای من اتفاقی افتاده خلاصه آریا رو از اتاق آوردم بیرون

 که آقا موش رو پیدا کنیم آریا برگشته به من میگه: ماما

 نترس من الان میگیرمش میکشمش من پیش تو هستم

 اصلا نترس دیدم این وروجک با این کوچیکش داره منو

 دل داری میده منم از ترس رفتم بالای مبل بعد به من

 میگه مامان مگس کش و بده برم بگیرم پیش بابا تو

 اینجا بمون  خیلی  خندیدم به حال خودم ......

میدونم خیلی وقته عکس نذاشتم راستش رو بخواین

 این کامپیوتر ما به مشکلی بر خورده اگه این فتو شاپ

 رو نسب کنم کلا قاطی میکنه باید در فرصت لازم cpu

 رو عوض کنیم و یه نوایی به این سیستم بیچاره بدیم 

آقای شوهر هم که اینقدر با لپ تاپ کار میکنه که اون

 وقتی کارش تموم میشه انرژی منم تموم میشه و

میخوابم ....

همش علاقه داره که خودش لباس های خودشو

بپوشه البته درست هم میپوشه ولی خوب برای

من دوباره کاری میشه مثلا اول کاپشن رو میپوشه

 بعد میگه پلیور و بپوشون  چه کنم مجبورم دوباره

 در بیارم و از اول شروع کنیم به لباس پوشیدن .

 

 در مورد خواب افتاده رو برنامه دیگه ساعت ۱۰ حتما

میخوابه ولی عصری اصلا نمیخوابه خوب همش مشغول

 بازی میشه منم کاری ندارم باهاش بهترین زمان منم

 نمیخوام بخوابه شب اون موقع زود میخوابه برای خودش

 هم خیلی خوب شده و ما هم راحت شدیم .

عاشق سک سک شدیدا دیگه نمیدونم چطوری اون

 از این عشق دور کنم هر روز که باباش میرسه از سر

 کار بهش میگه بابا خسته نباشی سک سک میخوام

 بیچاره بابا هم اول به من نگاه میکنه بعد حالا اگه بگم

 بله میده اگه اشاره کنم نه میگه به مامان بگو منم اگه

 قبلا بهش گفته باشم جایزه داری مجبوری برای اینکه

که دیگه دروغ نگفته باشم میگم بله واگر نه میگم نه تو

 فلان کار رو کردی یا ناهار نخوردی یا اتاقت رو جمع نکردی .... به باباش گفتم دیگه نگیر پولش رو بده براش چیزای

دیگه میگیرم هم بدرد بخور باشه هم بتونه باهاش

همیشه بازی کنه سک سک چیه مگه یه سی دی

گذاشته اونم اگه بدرد بخور باشه اریا هم هر کارتونی

 تماشا نمیکنه خلاصه ۱ هفته هست که سک سک

میگه و من بهش گفتم پولاتو جمع میکنیم برات یه

 اسباب بازی خوب بگیریم اونم قبول کردی در کل

بچه یک دنده ای نیست که حتما بگه میخوام حرف

گوش کنه.الهی فداش بشم .

آریا دیگه برای خودش مردی شده اتاقش رو خودش

جمع میکنه اگه بخواد یه بازی دیگه بکنه زود اون

یکی وسایلهاشو جمع میکنه و بعد بازی میکنه دیگه

 اینقدر بهش گفتم عادت کرد همش اسباب بازی هاش

 میآورد تو هال پخش میکرد وقتی کسی میامد منم

شرمنده میشدم ولی الان دیگه یاد گرفته پسر مرتبی

 شده ..قربونش برم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 دی1388ساعت 21:45  توسط مامان آریا  | 

سلام....

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.



دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.



ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. 

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::


معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 دی1388ساعت 20:11  توسط مامان آریا  | 

سلام

مدتی هست که واقعا از این دنیا و انسانهای روی زمین البته تعداد خاصی که میدونم همه تو دور و اطرافتون خیلی هست و  اگه نیست باید هزاران هزار بار شکر کنیدخسته شدم .

تا حالا اتفاق افتاده که کاری رو انجام نداده باشین ولی از طرف کسانی که باور هم نمیکنین حرفهایی رو بشنوین که خشکتون بزنه .

تا حالا شده حرفی رو نزنین ولی افرادی از دهن شما حرفهایی رو بگن که بازم خشکتون بزنه .

تا حالا شده با انسانهایی طرف بشین که پیش شما بگه من این حرف رو نزدم پشت سرتون براتون نقشه بکشه .

تا حالا شده به کسانی که فامیل میگفتین و نزدیک ترین شخص تو زندگیتون بودن ولی با حرف یه غریبه (اصلا فامیل دور) پا بزارن رو همه چی حتی روابط نزدیک .

تا حالا شده بهت بگن دوستت دارن ولی بعدا ببینی که همش دورغ بوده .

شده از کسی حرفی بشنوین در مورد نزدیک ترین شخص تو زندگیت ولی بری بجای اینکه اون حرف رو با خودش مطرح کنی به اشخاصی بگی که اصلا ربطی به ماجرا ندارن بگی.

شده هزار تا حرف بشنوین اذیتتون بکنن هر طور خواستن باهاتون رفتار بکنن ولی شما از روی ادب و احترام فقط سکوت کنین.

شده با کسانی طرف بشین که چشم دیدن شما رو نداشته باشن و با هر کار قصد خراب کردن شما رو دارن .

شده به جایی برسین که حتی صحبت کردن و حرف زدن هم فایده ای براتون نداشته باشه و بگین من با اینها که متوجه ماجرا نیستن چه کنم؟

بگین چه کنم شما اگه با همچین ادمهایی طرف بشین با کسانی که زندگی شون فقط برای اینه که به این و اون نقشه بکشن دارن زندگی میکن .

فقط این و میتونم بگم اصلا نمی بخشمشون فقط به خدا سپردم و منتظر این نباشن که کارهایی رو که انجام ندادم و یا حرفهایی رو که نگفتم براشون ثابت کنم چون بجایی رسیده که احتیاجی به اثبات ندارم کسی که منو نشناسه و بهم شک کنه و تهمت بزنه بهتر که رابطه ای نباشه خدا خودش بزرگه هر کسی که زبون تند و تیز نداشته کسی هست جوابشو بده منتظر خواهم ماند .

شما بگین یه بچه ۲.۵ ساله که تازه حرف زدن یاد گرفته میتونی بهش دروغ بگی یا بهش بگی که این و بشناس این و نشناس یا دوست داشته باش یا نه پس اگه کسی رو که ادعا میکنن پسر ماه من پیش اون مونده یا خونه ما رفت و آمد کرده و یا با اون مسافرتی داشتم اگه پسرم اون و ببینه باید ۱۰۰٪ عکس العمل از خودش  نشون بده و حتی اسمش رو هم بدونه و یا بشناسه بدون من پیشش بمونه اگه این ادعا ها ثابت نشه معلومه قصد این ها چی بوده و این یه نقشه  متاسفانه از روی عجله نقشه ناقص کشیدن و اینجاش و نخوندن هر چی بوده متاسفانه چهره خودشون رو نشون دادن و اینجاست که همه چی به آخرمیرسه ..............................

نمی بخشم           

 

شده یه روزی دیگه صبرتون لبریز بشه و این سکوت رو بشکنین ..

 

 قطار می رود.....تو می روی

   تمام ایستگاه می رود

     و من چقدر ساده ام...

 که سال های سال

در انتظار تو

  کنار این قطار رفته ایستا ده ام

و همچنان   

      به نرده های ایستگاه رفته

      تکیه داده ام !!!

                                         " زنده یاد قیصر امین پور

دشت هايی چه فراخ!

کوههايی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در اين آبادی ، پی چيزی می گشتم :

پی خوابی شايد ،

پی نوری ، ريگی ، لبخندی .

پشت تبريزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدايم می زد .

پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم :

چه کسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزيد

راه افتادم .

يونجه زاری سر راه ،

بعد جاليز خيار ، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

لب آبی

گيوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است!

هيچ ، می چرد گاوی در کرد.

سايه هايی بی لک ،

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اينجاست.

زندگی خالی نيست :

مهربانی هست، سيب هست ، ايمان هست.

آری

تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد .

در دل من چيزی است ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دورها آوايی است ، که مرا می خواند."

                                       "زنده یاد سهراب سپهری

 
لقمان حکیم(ره)پسر را گفت:امروز طعام مخور و روزه دار و هر چه بر زبان راندی بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی بر من بخوان انگاه روزه ات را بگشا و طعام خور.شبانگاه پسر هر چه نوشته بود خواند. دیر وقت شد وطعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد وپسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود نوشت وتا نوشته را برخواند آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم هیچ نگفت شب پدر از او خواست تا کاغذها بیاورد و نوشته ها برخواند . پسر گفت: امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم.لقمان گفت: پس بیا و از این نان که در سفره است بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفته اند چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری.
 
 

صبر خدا

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اوّل
که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه ی زیبایی و زشتی
به روی یکدیگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این
مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد
 
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 دی1388ساعت 3:47  توسط مامان آریا  | 


سلام

این مطلب رو خوندم برام خیلی جالب بود

نامه عمر به يزد گزد سوم ساساني و

 پاسخ يزد گرد به آن
 
يك سند تاريخي


ايران ما - آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .
 

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.
الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب


از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

 

پاسخ يزد گرد :

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.


این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.


مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.
زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.
شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟
تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟
آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟
یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

 

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.
من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.
من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.


این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.


من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.
یزدگرد سوم ساسانی
 

 

من که به ایرانی بودن خودم افتخار می کنم ، شما چه طور

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 15:0  توسط مامان آریا  | 

سلام

با آرزوي بهترينها در سال 2010 براي عزيزان مسيحي

 

 

 

امیدوارم روزهایی خوبی رو پشت سر بزارین و روزهای خوبی رو پیش رو داشته باشین .

من و آریا بقدری مشغول هستیم که دیگه وقت نمیکنم حتی برای کارهای ضروری بیام اینترنت ولی از اینکه با آریا هستم خوشحالم از اینکه تمام وقتم رو براش میزارم راضیم .بعد از این آنفولانزای خوکی که دور و برم دیدم دیگه آریا مهد نرفت و تصویه حساب کردم و هر دو تا با هم تو خونه هستیم و مشغول یادگیری و بازی و شیطنت و حسابی منو خسته کرده راستش این موضوع باعث شد من از کلاس زبانم هم بمونم چون مجبور شدم خودم نگهش دارم و تو خونه باشیم از رفتن تو جاهای شلوغ خیلی میترسم کارمون شد تماشای کارتون و نقاشی و بازی به جاش من مریض شدم شدیدا سر درد دارم و بدنم درد میکنه تند تند فشارم میاد پایین و مجبور  میشم برم آمپول بزنم .

آریا خیلی بزرگ شده این و از تمام رفتارهاش و حرف زدن هاش میفهمم کاملا جبهه میگیره وقتی بهش یه چیزی رو ندی بهم میگه باهات قهر کردم خیلی شیرین شده ولی همش میگه باید با من بازی کنین و بعضی از بازی هاش خیلی خشن شده همه چی رو پرت میکنه به همه چی دست میزنه حتی اگه هزار بار بهش بگی دست نزن باید خودش تجربه کنه باید حتما دست بزنه واینکه اصلا حرف گوش نمیده این مشکل بزرگی شده برام نمیدونم چیکار کنم .

آموزش رو دوست داره وقتی پیشش میشینم اولش خوب گوش میده ولی بعدش دیگه حوصلش سر میره میگه میخوام اون کاری رو بکنم که من دوست دارم وسط نقاشی کردنش هم میگه من خسته شدم تو رنگ بزن من مریضم رفتیم آمپول زدیم و بهونه میگیره .

یکی از فامیل های شوهرم پسرش یه فحش ترکی یادش داده بود از لج من که من به همه گفتم پیش این از این حرفا نزنین این یاد گرفته و به همه میگه منم اعصابم خراب شده و تازه تازه تونستم که کاری کنم فراموش کنه .

میدونم تلویزیون خیلی ضرر داره ولی چه کنم که عاشق کارتون کایلو caillou شده همین طور

 zabo mafoo و arthur و loiuee همش میگه بزار تماشا کنم ولی باید کم کم براش برنامه بریزم تا وقتش تماشا کنه .

براش بالاخره تونستم عروسک کایلو رو پیدا کنم  براش یکی از بهترین ها آورده خیلی دوستش داره وقتی دیدش نمیدونست چیکار کنه باورش نمیشد همش نگاه میکرد و میخندید .

خوابیدنش هم بعد از اینکه مهد نرفت بهم ریخت صبح ها خیلی دیر بیدار میشه و شب هم دیر میخوابه خیلی اذیت میشیم .

 البته این و هم باید بگم که من این چند مدت فقط ارومیه بودم و این باعث میشد حسابی روحیه بگیرم یعنی فکر کنم تقریبا بیشتر از یک ماه رو میرفتم اونجا البته آقای شوهر هم میومد آریا که اونجا میره تمام دنیاش عوض میشه عاشقه بابامه البته بابا هم تا ساعت ۶ سر ساختمان بود و دیر میومد تا ساعت ۱۲ با هم بازی میکردن آخه بابا داره خونه تازه شون رو تموم میکنه خلاصه به من هم خیلی خوش میگذره هر روز مهمون بودم شام یا ناهار معلومه وقتی میشنیدن که من امدم همه دعوت میکردن .

بعد از بازگشت به تبریز که زیاد هم طول نکشید دوباره برای شب یلدا رفتیم ارومیه البته بابا رضای آریا فقط یک روز موند بعد رفت تهران بخاطر کلاس که گذاشته بودن براش خلاصه ما هم  تو ارومیه خیلی بهمون خوش گذشت مهمون بودیم و هم خانم جهانگرد دوست مامانم مهمون ما بودن تقریبا هر روز و لی آریا مریض بود و خروسک شده بود برای همین بیرون نمی تونستیم بریم و خونه بودیم  .

قبل از محرم هم مهمون دعوت بودیم خانم جهانگرد برای پسر مینا خانم دوست خانوادگی ما جشن پا گشا گرفته بود  و یه روز هم ختم شوهر خاله بابام بود اونجا بودیم که آریا پیش مامان بزرگ  من و بابام بود و با  اونها خیلی خوش میگذشت بهش تا اینکه با من بیاد و من بهش بگم دست نزن نکن و یا بشین خلاصه فردای یلدا من شدیدا مریض شدم اونم چه مریضی که هنوز ادامه داره و آریا هم سینه اش هنوز خوب نشده .

یک روز قبل از تاسوعا خونه مامان بزرگ بودیم مامان مامانم (آبا) چون روز تاسوعا و عاشورا نذری داریم اونجا مشغول پاک کردن سبزی شدیم بدون آریا چون میدونستم اگه بیارمش هم خودش ناراحت میشه هم همه سبزی ها رو بهم میزنه برای همین موند خونه .

صبح زود خاله اومد دنبالمون رفتیم خونه مامان بزرگ مامان آریا از زمانی که اونجا بودیم بازی کرد با پوریا تا زمانیکه بالاخره خسته شدن ساعت ۶ بود که خوابید تا ۱۱ خوابید اینقدر خسته شده بود .

شب رو هم اونجا خوابیدیم با پوریا و آریا هر دوتا پیش من خوابیدن البته من چون جام عوض شده بود همچین نخوابیدم ولی خوب فردا روز بزرگی هست برای همین مشکلی نیست صبح هم چون هوا سرد بود من باز مشغول نگهداری از آریا و پوریا بودم که مبادا بیرون نرن آخه سرما خورده بودن هر دو تا ولی نزدیک پخش نذری منم رفتم پایین تو حیاط و کمک کردم خدا رو شکر همه دست پر رفتن و ما هم خسته از چند روز کاری برگشتیم خونه و حسابی خوابیدیم ولی وقتی اتفاقات افتاده در تهران رو شنیدیم دیگه هیچ خوابی برامون نموند .برای جوانهای کشورم آرزوی سلامتی دارم.

جایی در پشت ذهنت  به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست..... 
 

الان ۲هفته است که آریا سرما خورده و هنوز خوب نشده دیروز بردم دکتر رسیدیم آقای دکتر میگه دست بده از دور بوسش کرده بعد آقای دکتر میگه بیا جلو آقا دست بده به آقای دکتر گفتم از زمانی که انفولانزا اومده بهش گفتم فقط از دور بوس کن با هیچ کس دست نده و بوس نکن الان برای اینه که دست نمیده بهش گفت آفرین پسر خوب .یه پسر کوچلو هم اومده بود دم در آریا بهش گفت برو پیش مامانت میافتی اوف میشی بعد برگشت کمی نگذشته بود که بچه افتاد آقای دکتر به من گفت الان آریا میگه مگه من نگفتم میافتی دقیقا همون موقع بود که آریا گفت  :مگه من نگفتم میافتی چرا حرف منو گوش نمیدی امد به من گفت دیدی مامان اون نینی حرف منو گوش نکرد افتاد آقای دکترگفت آفرین پسر خوب که اینقدر تو باهوش و مهربونی .

 

 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: �من کور هستم لطفا کمک کنید.�

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

� امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! �

 
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 دی1388ساعت 23:32  توسط مامان آریا  | 

Scrapbooking at WiddlyTinks.com
Scrapbooking Photo Tinks by WiddlyTinks.com
 

بابا جونم تولدت مبارک باشه انشالله صد ساله بشی

هدیه‌ای به پدر

پدر، عشق تو مثل لطافت و زیبایی یک روز قشنگ بهاری است.

پدر، یاد تو مثل بی‌خیالی و راحتی یک روح سبکبال، در گردش یک روز خوش آب و هوای تابستانی است.

پدر، فکر به تو مثل گرمای کنار هیزمی سرخ شده از آتش، در یک روز سرد زمستانی است. پدر، امنیت در تو مثل آغوش گرم مادری پر مهر، برای فرزندی ترسان از دنیای ناشناخته‌هاست.

پدر، کلام تو مثل مشعلی روشن و فروزان، در تاریکی راه‌های مخوف و پر پیچ و خم زندگی است.

پدر، روح تو مثل آرامش و سکون، بعد از یک جابجایی مکان، از زمانی تا به ابدیت است.

پدر، سپر تو نه مثل، بلکه خود عشق، خود امنیت، خود کلام و خود نجات توست.

 

 

پدرم این جوری بود وقتی من :

4 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم هر كاری رو می تونه انجام بده .

5 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .

6 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چیز با حالا كاملاً فرق داشت.

12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه كه بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله كه بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

18 ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه

25 ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای كمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروكار داشته .

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره .

40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه كار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !


پدر
عاقبت روزی ترا ، ای كودك شیرین
تنگ در آغوش می گیرم
اشك شوق از دیده می بارم
با نگاه و خنده و بوسه
در بهار چشم هایت دانه می كارم
نیمه شب گهواره جنبان تو می گردم
لای لایی گوی بالین تو می مانم
دست را بر گونه ی گرم تو می سایم
اشك را از گوشه ی چشم تو می رانم
گاه در چشمان گریان تو می بینم
آسمان را ، ابر را ، شب را و باران را
گاه در لبخند جان بخش تو می یابم
گرمی خورشید خندان بهاران را
چون هوا را بازی دست تو بشكافد
خیره در رگ های آبی رنگ بازوی تو می گردم
از تنت چون بوی شیر تازه برخیزد
مست از بوی تو می گردم
ماه در آیینه ی چشم تو می سوزد
همچو شمعی شعله ور در شیشه ی فانوس
رنگ ها در گوی چشمت نقش می بندد
صبحگاهان ، چون پر طاووس
قلب گرم و كوچكت چون سینه ی گنجشك
می تپد در زیر دست مهربان من
چون نوازش می كنم ، می جوشد از شادی
در سرانگشتان من ، خون جوان من
زین نوازش ها تنت سیراب می گردد
چشم هشیار تو مست خواب می گردد
سایه ی مژگان تو بر گونه می ریزد
مادرت بی تاب می گردد
زلف انبوهش ترا بر سینه می ریزد
مادرت چون من بسی بیدار خواهد ماند
بارها در گوش تو افسانه خواهد خواند
گاه در آغوش او بی تاب خواهی شد
گاه از لای لای او در خواب خواهی شد
روزها و هفته ها و سال ها چون او
بر كنار از درد خواهی ماند
تا ز دردش با خبر گردی
روزها وهفته ها و سالها چون من
بی غم فرزند خواهی بود
تا تو هم روزی پدر گردی


 
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 18:24  توسط مامان آریا  | 

سلام

دیگه مثل قبل نمیتونم تند تند بیام نت ولی دلم برای همه دوستا هم تنگ میشه همه کسایی که برام مینویسن ولی من نمیتونم حتی سری بهشون بزنم .

آریا دیگه اینقدر شیطون شده که من و خسته و عصبی کرده دیگه نمیدونم چیکار کنم واقعا در موردش به مشکل برخوردم نمیدونم شاید مشکل از منه ولی خیلی خسته ام کرده کارهایی میکنه که نمی دونم چیار کنم اصلا حرف گوش نمیده و هر کاری دلش بخواد انجام میده دیگه نمی دونم چطوری از پسش بر بیام راهنمایی کنین .

همش داد میزنه و با زور یه چیزی رو میخواد و میگه که اگه ندین با چکش میزنم تو سرت نمیدونم این این چیز ها رو از کجا یاد گرفته اگه کسی راه حلی داره بگه .مشکل بعدب با دوستاشه اصلا وسائلش و به کسی نمیده دوست با بچه ها بازی کنه و به وسائلش دست نزنن منم نمیدونم چه جوری بهش بگم که باید با هم بازی کنین خونه اونها هم وسائل اونا رو بر میداره به خودشون  هم نمیده ......

آریا الان درست ۱ ماهه  است مریض و مهد نرفته حساب کنم ۶ روز رفته تا الان یا مریض بوده یا من کار داشتم نمیدونم با این اوضاع انفولانزا هم خیلی میترسم شدیدا مریض الان هم اسهال داره و خیلی بی حاله دکتر بردم گفت که شاید شکمش عفونت کرده یا معده اش مشکل پیدا کرده فردا باید دوباره ببرمش دکتر نگرانم .....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 0:1  توسط مامان آریا  | 

سلام
 
 
 
Photo Albums at WiddlyTinks.com
Photo Tinks by WiddlyTinks.com


khobinnnnnnnnn

آريا اولين روز مهد رفت و يك پسر خوشگل و درس خون اولين تجربه mahdesho آغاز كرد .

 


 
آریا قبل از رفتن تو ماشین افتاب میخوره به چشمش فکر نکنین خجالتیه

 

تو راه پله اماده رفتن قربون چشمات بشم من

۲ روز اول ،منم ميرفتم ولى بعدش خودش با سرويس ميره و مياد جالب كه من خيلى نگرانش بودم همش ميگفتم با سرويس چه جورى مى خواهد بره ۱ ساعتِ قبل ازاومدنش حاضر شدم دم در منتظر كه بياد رفتم پائين بغلش كنم روز اول امده بغلم ولى فردا كه رفتم بیارمش گریه كه من نمى آم ميخوام برم خونه elina ميخوام با اون برم نمى یآم خونه ميبينن تو رو خدا داستان ما رو من نگرانم كه اين گريه ميكنه مامانو مى خواهد اونم مى خواهد بره پيش elina .

۱ روز قبل از رفتن به مهد

کادوی بابا به آربا

زنگ زدم به خانم کنعانی مديرِ مهد ميگم آريا چى كار ميكنه عادت كرده ميگه سرشو ميندازه مياد ميره خودش همه كار ميكنه تو رو هم ميپرسه وقتى ميگيم رفته ميره تو كلاس و ميشينه نقاشی ميكنه .

 

 

 


خدا رو شكر شروع خوبى داشته  اميدوارم كه خوب باشه هم براى آريا هم براى من كه نگران نباشم .

 

 

آریا در حال برگشن از مهد خسته نباشی پسرکم

و بیاد آوری خاطرات گذشته برای مامان ها و بابا ها

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 17:9  توسط مامان آریا  | 

 
 
عید فطر مبارک 
 
نمازو روزه ها قبول باشه
 
 
 
سلام
 
بازم دير كردم اصلا وقت نمى كنم كه بيام ولى يه وقتِ كوچولو پيدا كردم تا بازم بنويسم .
 
 
 
 
 
 
 
سالگرد ازدواج حسن و فرناز
 
 
 
 
پارک روبروی خونه ما قبل از سوختن پای اریا
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آریا بعد از سوختن پا درشهربازی شاه گلی
 
 
 
آریا در شرکت بابا
 
 
 
 
آریا و قطار بازی
 
 
 
آریا خوشگله و توپ
 
 
بالاخره ما با arta jooon
همديگر رو ملاقات كرديم من با haniyeh جون آشنا شدم و arta جون رو هم ديديم واى خيلى ماه بود haniyeh جون arta هم خجالتى بود ولى خيلى باهوش و شيطون با آريا بازی ميكردن دليل ملاقات   ما مهدِ كودک بود قرار شده بريم يه گشته مهد گردى در شهر و باهم اين كار وبکنیم كه چند تا هم ديديم خيلى جالب بود هر كدوم يه طورى بودن حالا مونده چه تصميمى بگيريم ولى اون روز به آريا خيلى خوش گذشت همش امده بود تو خونه میگفت آرتا بياد خونه ما بازی كنيم بريم پارك خلاصه حسابى بازی كردن منم از آشنايى با haniyeh جون و اينكه يه دوست دبگه پيدا كردم خوش حالم انشالله كه دوستان خوبى بشيم و arta و آريا هم همین طور البته در مورد مهد بايد يه topic مخصوص نوشته بشه چون اینقدر ايراد داشتن كه اينجا نميشه توضيح داد.
 
آریا و آرتا خوشگله
 
 
 
 
 
 
 
 
 
تو این عکس آرتا رو پیدا کنین؟
 
 
اریا و آ رتا تو مهد کودک
 
 
 

آريا خدا رو شكر ديگه دارِه خوب ميشه ولى هنوز پاش بسته است و نمى تونه كفش بپوشه اين براش مشكلِ بزرگى شده همش ميگه مامان من كى كفش مى پوشم منم دلداریش ميدم كه دارى خوب ميشى نگران نباش خانم كه گفته پاشو  ببنديم گفته بستنى نبايد بخوره تازخمش زود خوب بشه شيرينى جات نباید بخوره هر موقع بستنى ميبينه ميگه مامان من خوب میشم بستنى ميخورم .

 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 19:16  توسط مامان آریا  | 

سلام

ولى اين  سلامم تلخ خيلى تلخ آخه گل پسرم پاش سوخته خيلى بد الان
 ۴ روز سوختگی عمیق درجه ۳ الان نسبتأ بهتره ولى هنوز درد دارِه قربونش برم الهى تمام درد هاى دنیابراى من بود نه آريا جونم داستان از این قرار بود؛

 

 

 


آريا با باباش ۴ شنبه تصميم ميگيرن اش بخرن براى افطار من افطار  كردم ولى ديدم اينا  ۱ ساعت بعد درزدن رضا در و زد ديدم آريا تو baglesh با چشم هاى پر از اشك و پاى باند پيچى شده فقط اينو فهميدم ario گرفتم و زدم زيرِ گريه كه رضا چى شده ...
گفت اش خريدم گذشتم زيرِ پاى آريا اونم كمر bandesho يادم رفت ببندم خواستم پياده شم تا بيام برش دارم افتاد پاش رفت تو اشِ داغ فقط داد ميكشيد كفش و جورابش و  در اورده با صاحبِ مغازه بردنش درمانگاه و الان هم اورده خونه اون ميگفت من گريه ميكردم آريا گريه ميكرد ،اون روز تا صبح nakhabid همش درد داشت تا اينكه بردمش بيمارستان ساناز دختر عمه رضا تو قسمت سوختگی پرستار بود اونجا آشنا داشت مستقيم برديم بالا اونجا كه زخمشو ديدن گفتن بايد بسترى بشه ولى اينجا نگرش ندار ببر خونه خودتون پانسمان كنين و يه آدرسِ خانمى رو دادن كه داروی گياهى براى سوختگی درست ميكنه اون كارش خوب بِبَرين اونجا اگه اينجا باشه بايد عمل كنن خلاصه جمعه رفتيم پيش اون خانم يه كرمِ خاصى درست كرد و همينكه زد به پاش ديگه دردش تموم شد گفت بايد صبح و شب بزنى به پاش الان هم همين كار و ميكنم انشالله كه بهتر شه دعا كنين براى گل پسرم زودتر خوب بشه .

از طرفى داداشم هم آمد شب ساعته ۴ رسيد رفتيم دنبالش كارش خيلى خوب رو براه شده اونجا زن عموم  و بچه ها خيلى خوش گذشته ديگه اقدام ميكنه براى اقامت اونم رفتنى شد خدا رو شکرخدا كاره همه رو به راه كُنه ما رو هم همين طور ...
 
 
 
 
دایی و مامان بزرگ آربا(شهناز)
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 19:6  توسط مامان آریا  | 

 

 سلام


خوبين من كه بدك نيستم ولى با آريا جونم حسابى خوش migzaronim البته اگه sheytanantash بذاره ماه رمضان و روز هم منو بيشتر اذيت ميكنه كلاس هم نگو واقعا تو گرما زبون روزه خيلى سختِ ولى خدا رو شكر بد نيست بد از افطارى mirrim پياده روى بيرون خيلى خوش ميگذره ....

 با javonhaye فاميل ميريم بيرون با عمه ها و پسر daiee ها و دوست samimiye خانوادگى مون البته بيشتر از همه با رضا و سعيد ميگردى مى تونم بگم بيچاره سعيد و رضا نميدونن چى كار كنن از دست تو فقط هم miyofti و پاهات زخم ميشه اصلا هم گريه نميكنى خيلى جالب ميوفتى دوباره پا ميشى و بازم بدو بدو .....

 صبح هم كه از خواب پا ميشى بد از خوردنِ شير و نون ميرى كامپيوتر رو روشن ميكنى و ميگى بيا آريا جان رو بذار منم ميام ميزنم به سى دى جناب عالى بد مى شينيم خود تون انتخاب ميكنين و يا بازی  ميكنى يا nagashi يا قسمت آموزشى رو گوش ميدى يا شعر ياقصه يا ..... خلاصه خودت ديگه راه افتادى و خيلى دوست دارى .
بعد مياى مداد رنگى هاتو ميارى و nagashi ميكشى بعضى اوقات هم حروف الفبا يا eng رو مينويسى و به من نشون ميدى و خودت zog زده ميشى .
و سومين تفریح شما پازل ميگى تو درست كن من نگاه كنم بعد بهت دست بزنم .
يا خمير بازی و كه هر شكلى هم درست ميكنى خودت به خودت دست ميزنى .
با تو بودن به من يه انرژی میده هر چند خيلى خستم هم ميكنه ولى دوست دارم وقتى ازت دور ميشم همش دلم پيش توست گل پسرم دوست دارم .....

سعی میکنم تو پست بعدی حتما عکس بزارم ..... اونم خیلی زیاد..

انواع خانواده ها از نظر تربیت :
بطور خلاصه از نظر نحوه تربیت کودک و بطورکلی نحوه اداره سیستم خانواده میتوان 4 نوع خانواده رامشخص کنیم که عبارتنداز الف- خانواده خشک و سختگیر (والدین سختگیر و مستبد) ب- خانواده سهل گیر وآسان گیر ج - خانواده گسسته(‌خانواده پریشان) د- خانواده دمکرات (خانواده سالم)

به علت مهم و مبسوط بودن این مبحث ، هر یک از این 4 دسته خانواده را در یادداشتی جداگانه شرح خواهیم داد
الف-خانواده خشک و سختگیر :
پدر و مادرها با بچه ها همانطور رفتار میکنندکه والدین خودشان رفتارکرده اند.تصمیم گیری با یکی از والدین خصوصا پدر انجام میگیرد.معمولا پدر خانواده حاکم بر رفتار و اعمال فرزندان است و هیچیک از اعضای خانواده اجازه اظهار نظر ندارند والدین چنان رفتار میکنندکه فرزندان می آموزند حق هیچگونه ابراز عقیده ای را حتی در مواردی که میتواند مانع از بروز بعضی مشکلات برای خانواده گردد ندارند.اگر فرزندان از فرمان والدین اطاعت نکنند والدین آنان ناراحت خشمگین و آزرده خاطر میشوند.فرزندان جرات سئوال کردن در مورد انجام دادن یا انجام ندادن کارها را از والدین خود ندارندوالدین بررفتاروکارهای فرزندان خودکنترل شدید دارندو همه تصمیمات را شخصا اتخاذمیکنندوالدین دلیلی را برای دستوراتی که صادرمیکنند برای فرزندان خود ارائه نمیدهند و از آنان میخواهند بدون چون و چرا از این دستورات اطاعت کنندنسبت به رعایت نظم وانضباط‌ ارزشی افراطی قایل هستندو والدین توانایی تحمل هیچگونه بی نظمی را از طرف فرزندان خود ندارند.به سخنان کودکان خودگوش نمیدهندواگر هم سخنی را بشنوند برای آنست که با آن مخالفتی را نشان دهنددر مواردی که فرزندان خود را نصیحت یا آنان را از انجام دادن کاری منع میکنند‌ دلیل خاصی را ارائه نمیدهند برای تصمیمات فرزندان خودحتی اگر این تصمیمات معقول ومستند باشد‌ احترام قائل نیستند معتقدند که چون سن تجربه و دانش آنان بیشتر از فرزندانشان است بنابراین حق دخالت در همه امور و حتی در خصوصی ترین کارهای فرزندان خود را دارند برخورد آنان با فرزندان خود احترام آمیز نیست و حتی از تحقیر فرزندان خود در حضور دیگران نیز ابایی ندارند غالبا نیازهای عاطفی کودکان ارضاء نمیشودممکن است که والد ضعیف در چنین خانواده ای با کودکان ائتلاف کند در چنین حالتی ارزش هردو والد نزد کودک شکسته میشود اگر بنا باشدیکی از والدین به عنوان منبع قدرت خانواده آسیب ببیند میتوان تصور کرد والد دیگر نیز ارزش پیشین خود را نخواهد داشت.چنین کودکانی احتمالا جذب گروه های بیرون شده و با عزت نفس پائین که دارند دچار بزهکاری میشوند.بسیاری از این والدین ممکن است به خاطر کمالگرایی که دارندکودکان را تحت فشار قرار دهند و از آنها بالاترین انتظارات را داشته و پیوسته به شکل نوین بر آنها سختگیری کرده و برنامه های سختگیرانه برایشان تدارک ببیند احتمال دروغگویی و ریاکاری در کودکان چنین خانوادهایی به علت ترس از تنبیه و سرزنش افزایش مییابد چنین کودکانی به علت اینکه مرتبا علایقشان سرکوب شده وموجب تحقیر قرارگرفته اند وهمچنین دیگران برای اموراتشان تصمیم گرفته اند از خلاقیت کمی برخوردارند اگر چه ممکن است به علت سختگیری والدین از نظر آموزش بعضی از مهارتها پیشرفتی کرده باشند اضطراب افسردگی‌ همچنین وسواس و کمال گرایی‌ نا امیدی و بسیاری از مشکلات روانی ممکن است دامنگیرکودکان خانواده های سختگیر گردد.غالبا والدین سختگیرخود را منطقی نیز تصور میکنند و برای هرکارشان دلیل تراشی میکنند ولی غیر مستقیم به خاطر سخت گیری آنهاست که کودکان فرمانشان را اجرا میکنند نه منطقشان.
 تو این پست اولین رو گذاشتم منتظر بعدی ها باشین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 18:53  توسط مامان آریا  | 

سلام

بالاخره یکی از بزرگترین کارهایی که قرار بود انجام بدم تموم شد. از پوشک گیری آریا اونم تو ارومیه تموم شد الان ۲ هفته است که دیگه هر دو مورد رو میگه واقعا در این مورد هم من و اذیت نکردی قربونت برم الهی همون روز اول ۲ مورد خراب کاری داشتی بعد از فرداش هیچ خراب کاری گزارش نشد.

یعنی اینکه تو هم بزرگ شدی قربونت برم .

از وقتی که دیگه کم کم میام تو نت خیلی اعصابم راحت شده همش با تو هستم یا مشغول درس خوندن ولی سعی میکنم بیام و برات بنوسیم و دوستامو ببینم و یه سری بهشون بزنم .

الان مشغول اموزشهای دیگه هستم حتما بازم میام از همه دوستانی که به ما لطف دارن ممنونم.

الان دیگه خودش میشینه و با کامپیوتر بازی میکنه و نقاشی میکنه ریاضی یاد میگیره البته با کمک نرم افزار ارین که خیلی دوست داره

موهاشم دیگه خوب رشد کردن و بلند شدن .

و داره از مهر ماه حاضر میشه که بره مهد کودک .

اگر مضطرب هستیم ، توقع فرزند آرام نداشته باشیم.

اگر بی برنامه و ناهماهنگ هستیم، امید بچه منظم نداشته باشیم.

اگر اختلاف زناشویی و جر و بحث خانوادگی داریم ، منتظر آشفتگی های تربیتی در فرزندمان باشیم.


اصولاً در تربیت فرزند باید توجه داشته باشیم که کودکان چون میوه ای بر درخت خانواده می رویند. هرگونه آفتی که بر خانواده تاثیر بگذارد؛ بچه های ما را نیز مبتلا می کند.


باغبان عاقل برای اینکه محصولی سالم داشته باشد ، می بایست ریشه و درخت را آفت کشی کند و به تبع آن میوه ها( یعنی فرزندان) نیز سالم می شوند.


پس این درخت خانواده که پیوندی بین همسران است باید ابتدا سالم باشد. هم تک تک همسران و هم رابطه همسران باید درست باشد تا فرزندان بالنده ای داشته باشیم.


اگر شما هنوز ازدواج نکرده اید باز هم مشکل تربیت فرزندان به شما بر می گردد. چون از هم اکنون باید در تغییر صفات خود اقدام نمائید تا در آینده با خانواده سالم به تربیت فرزند خود اقدام نمائید.


اگر تشکیل خانواده داده اید به جای غرغر کردن به بچه ها یا نق زدن به همسرتان(در خصوص عملکرد فرزندتان)، شروع به تغییر خود کنید.


v آیا با طعنه با فرزندتان حرف می زنید یا او را مسخره می کنید!؟

v آیا از کودک خود توقع دارید همیشه 20 باشد!؟

v آیا به بچه اتان می گویید که فقط وقتی او را دوست دارید، که کارهای خوب انجام دهد!؟

v آیا شما با فرزندتان ، پشت سر همسرتان صحبت می کنید!؟

v آیا به فرزندتان بر چسب «بچه شلوغ»،«فرزند بی نظم»،«بچه تنبل»،«بچه ترسو» ، یا ... زده اید!؟

v آیا همیشه (افراطی) مراقب و مواظب کودکتان هستید تا همه کارهایش بدون خطا انجام شود!؟

v آیا همیشه به پرسش فرزندتان، سریع جواب می دهید تا مبادا او از فکرش استفاده کند!؟

v آیا برای رشد و پیشرفت فرزندتان ، بچه های مردم را به عنوان الگو به او پیشنهاد می دهید!؟

v آیا با عصبانیت سر او فریاد می کشید که با برادر کوچکش با عصبانیت صحبت نکند!؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 2:16  توسط مامان آریا  | 

 

سلام

اول اینکه مشکل بزرگ من خدا رو شکر حل شد اون مریضی که داشتم بخیر تموم شد .باید از این بی دقتی دکتر ها بگم که دلم خونه هر چی بنویسم بازن کمه .

: من مدتی هست که گلوم سمت راستش باد کرده با مراجعه به دکتر که دستشون درد نکنه منو اصلا نترسوندن از دست این دکترها نمیدونم چرا رفته رفته این جوری میشه من در قسمت راست گلوم یه برامدگی رو احساس کردم تو ارومیه بودم اونجا رفتم دکتر اول معاینه کرد خیلی ترسیدم گفت باید سونوگرافی بشه بعد مامانم گفت که من گواتر دارم امکان داره دخترم هم داشته باشه اونم گفت بله دکتر گفت کمی خیالم راحت شد خلاصه بعد از سونوگرافی و آزمایش دکتر گفت خطری نیست التهاب تیروئید و قرصی هم لازم نیست بخوری ما برگشتیم تبریز رضا گفت اینجا هم برو دکتر مطمئن بشیم خلاصه اینجا هم رفتم دکتر بهم گفت باید بری اسکن و آزمایش بعد هم دیگه پیش من نیا معرفی مینویسم برو پیش یه دکتر دیگه که نمونه برداری کنه ...

خلاصه این حرف رو که من نشنیدم مردم تمام بدنم سرد شد واقعا اون موقع دوری از آریا و رضا و خانواده تنها چیزی بود که بهش فکر میکردم به اینکه آریا ی من بدون من میخواد چیکار کنه چه جوری بزرگ میشه بهش چی میگن و ..... بعد با هزار فکر فردا رفتم اسکن جالب اینجا بود که جواب اسکن من به اینگلیسی بود با اینکه برای همه فارسی نوشته بودن  پرسیدم گفت ببر به دکترت خودش میگه چیزی نگفت اومدم رفتم دنبال ترجمه این جواب بعد هم تو اینترنت  خلاصه دیدم بدترین نوع تیروئید و خطرناکترین ولی هیچ کدوم از علائم رو ندارم فردا جواب آزمایش رو هم گرفتم و اونم به یکی از فامیلهای رضا که دکتر بود نشون دادم و اسکن رو هم گفت اخه اینا اصلا با هم جور نیستن نگران نباش ولی حتما برو دکتر نگو اونم به مادر شوهرم و همه گفته که این خیلی خطرناکه براش دعا کنین بدونین که من چی کشیدم همه با ناراحتی حالم و میپرسن و منم همش به آریا نگاه میکنم و گریه میکنم و بغض میکنم تا اینکه وقت دکتر من رسید رفتم اول به اسکن بعد به ازمایش نگاه کرد و گفت :نگران نباش التهاب تیروئید و خطری نداره بعد جواب اسکن رو دید و گفت :ااا چرا این جواب خطا نوشته این جواب کلا اشتباهه نگران نباش تو آزمایش همه چیز نرماله ولی یه  التهاب داری اونم مشکلی نیست خلاصه مردیم و زنده شدیم تا این جواب رو از دکتر شنیدیم اول زنگ زدم مامانم بهش گفتم که از نگرانی در بیاد بعد به رضا اونم به مادر شوهرم و بقیه همه نذر گفته بودن ولی کسی به من چیزی نگفته بود خلاصه من تو این مدت سخترین لحظات زندگی مو کشیدم الان قدر سلامتی رو بیشتر میدونم خدا هیچ کس رو با سلامتیش امتحان نکنه خیلی سخته.

آریا با موتورش

آریا و یاسمین تو پارک

تینا و آریا تو پارک مشغول بازی و شیطونی

 

آریا  جونم خیلی دوستت دارم تو این مدت نمیدونستم برات چی بنویسم منتظر جواب خوبی بودم ولی این و بدون تمام هستی من این نفسی که دارم میکشم و بر جا هستم و پیش تو فقط بخاطر توست و بابا خدای ما خیلی مهربونه انشالله دلهای همه خوشحال و لبهاشون خندون باشه همیشه من و پسرم هم پیش هم باشیم همیشه خدایا هزاران هزار مرتبه شکر میکنم ..............

اوج شیطونی قند عسل

 

این ماجرای دیر کردن من بیشتر تو اینترنت و ننوشتنم بود تصمیم گرفتم وقت بیشتری بزارم تا با آریا بازی کنم و کمتر بشینم پای کامپیوتر برای همین مثل گذشته دیگه نمیام ولی دلم برای همه تنگ میشه همه رو دوست دارم همه کسانی که منو دوست دارن و زندگی رو بیشتر دوست دارم چون این زندگی هدیه خداست .

 

آریا خوشگله خیلی برای خودش بزرگ شده که نمیدونم از کجا شروع کنم مثلا عاشق کارتون گرفیلد شدی و شدیدا خواهان دیدنش که اصلا کارتون دوست نداشت.

بنویسم برات از حرف زدنت که هر روز بهتر و بهتر میشه البته ما تعجب میکنیم چون کلماتی رو بکار میبری که برامون جالبه مثلا:

آریا :مامان خواهش میکنم اجازه میدی من ماشینم رو بردارم

مامان: آریا ماشین شکسته بابا بیاد درستش کنه بعد

بلافاصله بعد از اومدن بابا دم در

آریا : بابا ماشینم خراب شده چرخش درست کن اریا بازی کنه(بابا کامیون چرخه خیاب اولوپ دوزت دا....دا)تاکید روی دا

بابا: آریا بزار دستامو بشورم بعد

ول کن نیست هنگام شستن دست و صورت هم ول نمیکنه خلاصه

بابا:آریا چرخش رو بیار درست کنم

آریا :مامان مامان پیچ گشتی میخوام(خوام)

مامان:برای چی بابا چرخش رو خواست

آریا : پیچ گوشتی چرخ رو ببندم(پیچ گشتینان چرخه بالا من)

خلاصه بابا پیشش کم میاره

من همیشه تو ماشین که تنهایی میریم بیرون یا با باباش همش باهاش حرف میزدم همه جی رو بهش نشون میدادم اسماشون رو میگفتم یا براش شعر میخوندم الان رو کم کنیه همش حرف میزنه تو ماشین منم تائید باید بکنم حسابی حرف میزنه و عاشق پارک وای هر روز باید حتما بره پارک فرقی نداره کجا باشه فقط این بره پارک بازه کنه ما هم هر جا بتونیم و یا وقت کنینم میبریم پارک جلوی خونمون برای سرسره و تاب اونم اگه وقت بهش برسه اینقدر شلوغه یا پارک پروین اعتصامی که تازه باز کردن قطار داره ماشین برقی داره قصر بادی داره اونجا اکثرا شبا میریم خودمون هم یه چای بخوریم ولی این قند عسل که راضی نمیشه اینجا هم هوا شبا خیلی سرد میشه باید حتما کاپشن بپوشی .

اریا و یاسی تو خونه نآ(مادربزرگش تو تبریز)

 

شدیدا با محبت و احساساتی همش منو بغل میکنه میگه مامان خوشگله خوشگله میبوسه مامان من تو رو خیلی دوست دارم(سنه چوخ ایستیرم) همش میاد بغلم دستامو میگیره بغلم میکنه بوش میکنه بعد میگه گوزل گوزل هم به فارسی هم به ترکی خیلی بهم میچسبه از موقعی که از خودم جداش کردم و تو اتق خودش میخوابه بیشتر با محبت شده اوائل شبا بیدار میشد گریه میکرد و شیر میخواست الان اصلا شب میخوابه صبح هم بیدار میشه دیگه افتاده رو برنامه خودش خیلی دوست داره تو تختش بخوابه و تو اتاقش منم راضی ام آخه بعد از دو سال حسابی میخوابم و کمبود خوابم رو جبران میکنم البته یک بار بلند میشم و میرم بهش سر میزنم ولی کمتر شده خدا رو شکر .

آریا در ارومیه پارک جنگلی سوار قطار و سر شار از شادی

 

آریا و خاله هنگام درخواست تاب بازی

اینم قصر بادی و آریا قند عسل

 

و اما مشکل اساسی من از پوشک گیری وای هر کاری میکنم نمیتونم بخدا نمیدونم چیکار کنم بعد از اینکه دستشویی شو میکنه میگه من جیش کردم یا پی پی کردم موندم چیکار کنم از پوشک میگیرم نمیگه میترسم همه جا رو بهم بزنه دارم راهای مختلف رو امتحان میکنم .

الفبا رو هم براش شروع کردم الان آ خیلی خوب مینویسه حتی کلاهش رو میزاره و صداشو میکشه ب رو هم یاد گرفته ولی کج و کوله مینویسه آب رو میتونه بخونه و آ چه تو اول جمله چه تو آخر و حتی وسط ببینه میتونه تشخیص بده شمردن رو هم به اینگلیسی هم فارسی هم ترکی میتونه بشماره یواش یواش از 11 هم شروع میکنم عاشق کتاب خوندن و کتابهای می می نی و کتاب مزرعه داره فقط میگه برام بخون بخصوص موقع خواب هم ظهر هم شب به چیزهای ریز خیلی دقت میکنه

 

 

 

 اون روزی میگه مامان اسب سم داره میگم بله گاو هم داره بعد میگه بعبعی هم داره دیدم میگم کجا میگه تو کتاب ببین دیدم آره تو کتاب هست بعد میگه اسب یال داره دیدم من که براش کتاب میخونم همه دقتش رو جمع کرده و به حرفهای من توجه میکنه از اون موقع اصلا الکی براش قصه نگفتم همه چی رو براش توضیح میدم .عاشق موسیقی هم هست براش الان نی گرفتم و ارگ کوچلو سنتور داره جالبه که با هیچ کدوم بازی نمیکنه و قتی تو تلویزیون ویالون میبینه شروع میکنه با دستش زدن و صداش و در آوردن بعد میگه من دارم ویایون میزنم .

دست راست و چپ هم خوب بلده دیگه اصلا قاطی نمیکنه من وقتی میخوام یه چیزی برام بیاره میگم دست چپ نگاه کن میبینم نگاه میکنه یا میگم پای راستت رو بیار کفش بپوشیم میاره ولی تنها مشکلی که داره تو رنگهاست اصلا از این رنگها خوشش نمیاد دوست نداره  در این مورد باهاش کار کنم فقط آبی رو دوست داره دیگه چیزی رو دوست نداره اصلا تو این مورد تفاهم ندارم نمیدونم چیکار کنم ول کردم اصلا اصرار نمیکنم چیزهایی که دوست داره بیشتر با هم بازی میکنیم تا بقیه موارد .

عاشق ماشین انواع مختلف :بزرگ کوچیک کامیون انواع مختلف اتوبوس و مینی بوس انواع ماشینهای سواری خونه پر از ماشینه هر کی لازم داشت میتونه استفاده کنه .....

 

 

ده سالگی باب اسفنجی

كارتون مطرح باب اسفنجي دهمين سال حضور خود در تلويزيون را جشن گرفت. اين مراسم به همت موسسه انيميشن‌سازي نيكلودئون برگزار شد و در خلال آن يازده اپيزود جديد اين انيميشن به نمايش درآمد. همچنين قرار است مستندي از روند ساخت اين انيميشن از تلويزيون «وي اچ يك» پخش شود.

 

باب اسفنجي به مدت هفت سال پرمخاطب‌ترين انيميشن تلويزيوني براي كودكان 2 تا 11 سال بوده است حتي بسياري از والدين و افرادي كه فرزندي هم ندارند مخاطب اين انيميشن هستند و از تماشاي آن لذت مي‌برند.

اين انيميشن به 25 زبان دنيا دوبله و پخش شده است و دو تن از سياستمداران دنيا از جمله باراك اوباما و گوردون براون (نخست‌وزير انگليس) از جمله طرفداران آن هستند.

نخستين اپيزود از انيميشن باب اسفنجي 19 ژولاي 1999 به روي آنتن رفت و يك ماه بعد اولين مهمان به عنوان صداپيشه در اين انيميشن حاضر شد.

نخستين فيلم باب اسفنجي هم در سال 2004 ساخته شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 18:51  توسط مامان آریا  | 

 

سلام

یه سلامی طولانی و بلند .............

دلم برای همه کسانی که باهاشون در ارتباط بودم تنگ شده بود بخصوص برای نوشتن تو وبلاگ گل پسرم واقعا نمیدونم از کجا باید شروع کنم خیلی دور شدم توئ این مدت اتفاقاتی افتاد چه تلخ و چه شیرین از همه اونها دور بودم ولی کم و بیش خوندم و از بعضی دوستام که تولدشون رو تبریک نگفتم:

 اینجا از تولد تندیس جونم رو که ۱۸ خرداد بود تبریک میگم خیلی دیر کردم ولی تندیس جونم تولدت مبارک سحر جون شرمنده دوستتون دارم ..

 تولد ساینا جون مبارک باشه آزاده جون دوستت دارم ...

و تولد مانی که ۲۸ تیر ماه و هنوز مونده ولی اگه نتونم برسم از الان تبریک میگم تولدتون مبارک باشه همه دوستای دنیای مجازی من و پسرم اریا ....

تو این دوری از اینترنت فهمیدم تو دوره زمونه ما دور بودن از اینترنت یعنی مرگ مغزی نمیدونم چرا ولی همیشه فکر میکردم نصف بدنم بی حسه حالا میگین چرا واقعا نمیدونم بعد از تولدم که تو تهران بود و برگشتم تبریز یه مسافرت طولانی دیگه داشتم هم به ارومیه و دوباره تهران تو این رفت و امد ها یه جورهایی هم اوضاع من مناسب نبود اخه برادرم یعنی دادایی آریا از ایران رفت اخه پیش ما زندگی میکرد  حدود یک سال و من شدیدا وابسته شده بودم وقتی رفت من خیلی ناراحت بودم و افسردگی گرفتم.

 و متاسفانه  من یه ناراحتی برام پیش اومده دعا کنین فقط در همین حد بعدا براتون مینوسم که  چی شده .

 و خلاصه بعد این مسائل که تو کشورمون پیش امد من و خیلی ناراحت کرد مرگ هم وطنانمون و اوضاع جامعه و آینده پسرم و خیلی چیزهای دیگه حوصله هیچ گونه فعالیتی نداشتم از طرفی فشار کلاسها هر روز بود و منم بخاطر دوری از خانواده مشکل نگهداری آریا برام یه مسئله شده بود که باباش بعد از ظهر از کارش میموند و آریا رو نگه میداشت که خیلی کار سختی بود و همش بفکر اون بودم ...

 

یه مطلب هم در مورد فریماه تو وبلاگ ارشیا خوندم خیلی ناراحت شدم

آریا جونم تو این ۲ ماه خیلی بزرگ شده کارهاش و رفتارش خیلی عوض شده پیشرفت کرده و برای خودش مردی شده قربونش برم چه کارها که نمیکنه و چه حرفها که نمیزنه دیگه افتاده رو غلطک حرف زدن وای اوائل من همش حرف میزدم این یاد بگیره الان رو کم کنی یه همش حرف میزنه من دیگه کم اوردم خیلی کنجکاو و شیطون شده و من و خیلی خسته میکنه اموزش هم و کم کردم ولی ادامه میدم

همراه زبان الان الفبا هم شروع کردم و اینکه میبینم علاقه داره من و مشتاق تر میکنه و علاقه دیگه به موتور سواری و ماشینی که باباش بهش خریده برای تولدش و ۳ هفته است که رسیده فقط با اونها بازی میکنه و پایین نمیاد وقتی هم کار نمیکنن میاد میگه شارژش تموم شد بزار شارژ بشه بازی کنم ...

اون روزی ساناز دختر عمه رضا زنگ زده مامان یاسی جون که ۲ ماه از آریا کوچیکتره ساناز بهش میگه یاسی رو بیارم سوار موتور بشین میگه بیار ولی موتور شارژ نداره سوار ۳ چرخه میشیم ساناز میگه مردم از خنده حالا میگه بیا ولی موتور شارژ نداره برای خودش برنامه هم میریزه این شیرین کاری ها برای ما خیلی قشنگ و هیجان انگیزه تو این پست نمیخوام زیادی حرف بزنم ولی از همه کسانی که من و آریا پسرم رو فراموش نکردن تشکر میکنم از فرزانه مامان آرتین جون همشهری هم ممنونم که زنگ زده و حالم و میپرسید که نگرانی نداشته باشم ممنونم گلم .و ارغوان جون هم ممنونم گلم منم فراموشت نکردم

تو پست بعدی با عکسها و داستانی تازه برمیگردم الان باید شروع کنم و به همه دوستام سر بزنم دلم براتون تنگ شده .........

 

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.

سلامتی:

۱- آب فراوان بنوشید.

۲- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

۳- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

۴- بااین ۳ تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)،Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

۵- از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.

۶- بیشتر بازی کنید.

۷- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

۸- روزانه ۱۰ دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

۹- ۷ ساعت بخوابید.

۱۰- هر روز ۱۰ تا ۳۰ دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

شخصیت:

۱۱- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

۱۲- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

۱۳- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

۱۴- خیلی خود را جدی نگیرید.

۱۵- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

۱۶- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

۱۷- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

۱۸- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

۱۹- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید.نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

۲۰- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.

۲۱- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

۲۲- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستندو به مانند کلاس جبر می‌باشند.

۲۳- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

۲۴- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.

جامعه:

۲۵- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

۲۶- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

۲۷- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

۲۸- زمانی را با افراد بالای ۷۰ سال و زیر ۶ سالبگذرانید.

۲۹- سعی کنید حداقل هر روز به ۳ نفر لبخند بزنید.

۳۰- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

۳۱- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

زندگی:

۳۲- کارهای مثبت انجام دهید..

۳۳- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

۳۴- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)

۳۵- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

۳۶- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

۳۷- حتی بهترین هم می‌آید.

۳۸- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.

۳۹- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

این نوشته خیلی به من چسبید خواستم شما هم بخونین.

آریا جونم خیلی دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 3:18  توسط مامان آریا  | 

 

فدای گل بوسیدنت مهربونم

سلام

خوب ما تقریبا ۱ هفته تو تهران بودیم هم بخاطر نمایشگاه کتاب هم بخاطر کارهای بابا خلاصه اولش خوب بود چون رفتیم نمایشگاه کتاب که از ورود به نمایشگاه همش منو این ور برد اون ور برد البته تو کالسکه یه سر و صدایی انداخته بود که نگو اینهمه کتاب یه جا ندیده بود بچه ام ذوق کرده بود.

 

Funny Pictures. Baby Bear 

خلاصه براش کتاب و cd خریدیم و بعد پازلهای اسفنجی ABC رو گرفت بغل کرد و شیشه شیر تو دهنش دراز کشید و تو کالسکه خوابید زیاد نتونستم بگردم رضا کار داشت کمی خرید کردم و برگشتیم .

 

تمام خونه عمو پر از این پازل ها شده بود

خونه عموی آریا که دیگه نگو وقتی میاد مثل اینکه که زلزله امده اونم مجرد اصلا کاری باهاش نداره ولی وقتی دیگه خیلی شیطونی میکنه دعواش میکنه آریا هم گوش میده به حرفش ولی بعدش دوباره یادش میره .

 

 

۲۸ اردیبهشت تولدم بود تولد تولد تولدم مبارک رضا برام یه گل خیلی زیبا همراه عینک آفتابی خیی خوشگل و... حسابی خرج کرد و عموی آریا هم برام عطر dior رو هدیه داد و دوست رضا بهروز و صنم برام یه بلوز خوشگل دست همشون درد نکنه و پسر گلم یه بوس آبدار آبدار به جای من کیک رو فوت کردو برید همه کار کرد خلاصه گلهای که رضا برام خریده بود رو پر پر کرد ......

 

 

بعد رفتیم سرزمین عجایب وای از وقتی پاشو گذاشت اونجا فکر کنم وسیله ای نموند که دست نزده باشه همه چیز رو امتحان میکرد سوار قطار ها شد و ماشین و توپ و... آخرش هم رفتیم آریا رو خانم بسیار هنرمند ببری کرد و عکس گرفتیم و برگشتیم خونه .

 

 

فرداش هم با بابا رفتیم بیرون اون کارهاشو میکرد ما عکس میگرفتیم بعد رفتیم پارک سعادت آباد بازی کردیم و برگشتیم خونه شب هم رفتیم مهمونی خونه بهروز دوست بابا البته بجز ما مهمون داشتن با پسرش بازی کردی با پازل ها و ساعت ۲ بود هنوز نخوابیده بودی تو راه هم همین طور برگشتیم تو خونه کمی ورجه ورجه کردی و خوابیدی .

 

 

اون روزی برده بودم دکتر قد و وزن کرد گفت :خیلی خوبه قد:۹۳ و وزن : ۱۴.۵۰۰ گفت رشد خوبی داره خدا رو شکر کردم که هیچ مشکلی نداری .

درمورد حرف زدن خیلی پیشرفت کردی عالیه تو یادگیری هم علاقه داری و زود یادمیگیری .اون روزی تو خیابون یه دوره گردی داشت یه دوره گرده دیگه رو صدا میزد دیدم گوشاتو تیز کردی و داری بهشون نگاه میکنی درست ۲ ثانیه بعد شروع کردی:اردشیر اردشیر  پشت سر هم صداش میکردی ما دیگه از خنده روده بر شده بودیم با دوستامون بودیم از اون طرف آقا اردشیر هم همش برمیگشت به تو نگاه میکرد آخرش خودش هم خندهاش گرفت الان وقتی اون ماجرا رو برای کسی تعریف میکنیم خوب گوش میدی و زودی اردشیر اردشیر صدا میزنی و میخندی ..

حرف زدن که میکس میکنه هنوز ادامه داره و داره پیشرفت میکنه چیزهای تازه یاد میگیره ولی وقتی تهران بودیم جالبه با صنم خانم بهروز فارسی حرف میزد گاهی اوقات ترکی بهش میگفت بعد یادش میامد که صنم جوابش و نمیده زود فارسی باهاش حرف میزد و گاهی موقع اینگلیسی رو بجاش استفاده میکرد مثلا : hi come on وقتی براش کاری انجام میداد میگفت thankyou و یا بروgo بعد عمو محمد یه میز داره سرش اسب داره که گوش یکی از اسبها شکسته همش میگفت:horse اوف شده ببریم دکتر جیز بزنیم خوب بشه .

 

خلاصه دیگه یواش یواش داره بزرگ میشه و من دارم باور میکنم کارهاش و رفتارهاش داره عوض میشه و شیطون تر ولی عسلکم خیلی حرف گوش کنه و هر کاری بگی انجام میده .

 

تازگی ها علاقه شدید پیدا کردی به حیاط خونه بابابزرگ بر اونجا با نا(شهین) مامان بزرگ توپ بازی و آب بازی هر روز ظهر زنگ میزنن که بیایم آریا رو بیاریم اینجا بازی کنه منم که تو این فرصت وقت میکنم به کارهام برسم میگم باشه دیروز مامان بزرگش میگه که هم من و هم خودش و هم ناصر(بابابزرگش)رو خیس خیس کرده بود و حسابی آب بازی کرده وقتی آریا میره خونه اونا همه همسایه ها میفهمن آریا اومده دیگه برای خودش حسابی شیطون شده.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 20:25  توسط مامان آریا  | 

 

سلام بعد از مسافرتی طولانی برگشتم با عکسهای تولد آریا

از همه کسانی که تولد آریا رو تبریک گفتن ممنونیم

 

 

وقتیکه آریا کلافه میشه

 

 

بستنیش خوشمزه تره

مشغول خوردن بستنی با مامان بزرگ ( شهناز)

 

اینم ارشیا دوست آریا همه میشناسین

وقتی آریا لوس میشه

اینم کیک تولد آریا

 پسرم وقتی کیک دید نتونست جلوی دهن

خودشو بگیره انگشت زد به کیک

اینم آریا مشغول تماشای ماهی های رو کیک  

 

آریا در حال فوت کردن کیک دوسالگی

 الهی زنده باشی

 

اینم آریا جون بعد از فوت کردن کیک و

دست زدن با همه و خوشحالی  

آریا در حال بریدن کیک که نذاشت من

 از دستش بگیرم 

 

 

 

آریا پسر قند عسل

 

آریا کوچلو که خیلی خوابش میاومد

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 18:10  توسط مامان آریا  | 

سلام

خوبین من که خیلی خسته ام نمیدونم چرا اولین باره اینهمه خسته ام و خسته گی هنوز ولم نکرده خلاصه تولد خیلی عالی بود و خیلی خوش گذشت جای همه خالی بود .

نمی خوام  تو این پست از تولد حرفی بزنم آخه هنوز مطلبم تمام نشده و عکسها مونده میخوام از نمایشگاه کتاب حرف بزنم من از همون موقعی که کوچک بودم مامان ما رو میبرد نمایشگاه کوچک که مثلا ۱۲ سالم بود من نقاشی ام خیلی خوب بود می رفتم نقاشی میکشیدم و دنبال کتاب داستان میگشتم و از ۹ سالگی هم تو کانون پرورشی فکری کودکان عضو بودم و عاشق کتاب خوندن الان ۵ ساله که امدم تبریز هر ۵ سال رو رفتم اینجا نمایشگاه ۲ ساله که با آریا میام اون بیشتر از من عاشق کتاب وقتی کتاب میبینه دیونه میشه همش دوست داره هر کس هر کتابی داره بدن بهش نمیدونم با این اوضاع امسال تو نمایشگاه چیکار کنم .

امروز قراره بریم تهران خونه عموی آریا عمو محمد قراره هر روز من برم نمایشگاه رضا اصلا باور نمیکرد من بخاطر نمایشگاه کلاس زبانم رو هم بزنم زمین آخه تو تبریز جایی بغیر از خانه کودک که تو ولیعصر هست جایه دیگه نیست که بخوای بری و وسائل تهیه کنی ولی تو نمایشگاه انتشارات مختلف از کل ایران و بعضی کشورها میان و تنوع کتاب و بعضی وسائل آموزشی خیلی زیاده منم نمیخوام فرصت رو از دست بدم .

البته با بعضی از دوستای وبلاگی هم حرف زدم ببینمشون نمیدونم اگه کسی دوباره دوست داره با هم باشیم یه قراره حسابی بزاریم و همدیگه رو ببینیم حالا نمایشگاه یا هر جای دیگه خوشحال میشم .

 آریای دوساله ما هم شیطنت به اوج خودش رسیده تو خونه یه جا برای استراحت پیدا کنی واقعا کار خیلی مهمی انجام دادی همش وسائل هاشو بر میداره میاره تو حال و یا تو اتاقش میریزه و بعد پا میشه میاد بیرون اونجا رو هم میریزه دیگه از جمع کردن خسته شدم آخر شب جمع میکنم که خوابه تا صبح دوباره بریزه و بپاشه .دایره لغاتش خیلی پیشرفت کرده جمله بندی میکنه ولی خیلی خنده دار مثلا نمومنه ای از جمله آریا:

مامان بریم ماشین بیرون آریا ددر 

 و یا آریا گی پاپا لارین گیت اشیه (آریا بپوشه کفشاشو بره بیرون)

هر دو تا زبان رو حرف میزنه گاهی اوقات هر دوتا رو میکس میکنه.:

بیا مامان اوته کتاب آریاسه اوخه (بیا مامان بشین کتاب بخون برای آریا )

خلاصه این شیطونم با همه خوش زبونیاش دیگه یواش یواش داره بزرگ میشه و ما پیر تر و پیرتر دیگه چیکار میشه کرد کار زمونه و روزگاره خوب فامیلیش رو هم دیگه

الان خیلی خوب میگه وقتی بهش میگم اسمت چیه فامیلیت چیه :آریا پاکیان

به باباش هم میگه پاکیان اون روزی به منم میگه پاکیان بهش میگم مامان من نیستم بابا و بابابزرگ و عمه ها و شما پاکیان هستی میاد دم گوشم دوباره میگه پاکیان میخنده و فرار ..............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 11:13  توسط مامان آریا  | 

تولدت مبارک

 آریا پسر قند عسل

مامان و بابا

با عکسها و مطالب تولد برمیگردم.

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 23:26  توسط مامان آریا  | 

 

سلام

گل پسرم دیگه چند روز تا تولدت مونده ۴ روز و دیگه داری دوسالگیت رو تموم کرده وارد سه سالگی میشی یعنی داری بزرگ میشی جگرکم برات یه تولد کوچلویی گرفتم البته خونمون کوچیکه میدانی آپارتمانی باید به اندازه خونمون مهمون دعوت بکنم تقریبا ۴۰ نفر از فامیلها متاسفانه نتونستم دوستامو دعوت کنم  حالا نصف فامیلها هم مونده شرمنده شدم بخصوص فرزانه جون و آرتین جون و هانیه جون و آرتا جون و چند تا از دوستای کلاس زبانم خیلی بد شد ولی باید ببخشید انشالله یه مهمونی میگیرم دور هم جمع میشیم و بقیه دوستای وبلاگیمون خیلی دوست داشتم همه بودن ولی راه ها این فاصله رو زیاد کرده ولی میدونم دلامون پیش همه از روی همه نینی ها ناز و مامانی میبوسم

 

گل پسر قند عسل دیروز رفتم با عمه صنم سفارش کیک تولدت رو دادیم برات سوپریز میکنم و حتما عکسش رو برات میزارم نگران نباش موضوع آتلیه رفتن ما موند برای بعد از تولد قراره بابا یه مسافرت بره بعد با هم سه تایی بریم .

دیگه خداحافظی میکنم تا بعد از تولد با ماجراهای تولد و عکسهای تولد برمیگردم .

برات آرزوهای زیادی دارم انشالله خدا آرزوهای من و برآورده میکنه و برات سالی پر از شادی و سرحالی و سلامتی همراه خانواده آرزو میکنم انشالله برات سال خوبی باشه .تمام زیبایی ها تقدیم تو باد مهربونم.

   

اینم کادوی تولد آریا که براش از باباش سفارش داده فکر کنم تا ۱۶ خرداد برسه . 

اینم منم که از بس خسته شدم و گیج این شکلی شدم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 11:56  توسط مامان آریا  | 

سلام اینبار موضوع بازم ارشیاست .

بخدا نمیدونم چیکار کنم اینبار یه مشکل دیگه .اون روزی داشتن باهم بازی میکردن البته پیش بابا بزرگ آریا آخه بابای نازم امده پیش ما داشتن ماشین بازی میکردن بابا بزرگ آریا براش دوتا ماشین خریده بود ارشیا هم یه ماشین بزرگ آورده بود تا با هم بازی کنن . من دروغ گفتن ارشیا رو دیده بودم و دیگه دوست نداشتم بیاد پیش آریا آخه هر کاری میکنه میگه آریا کرده آریا شکسته خلاصه نمی خوام آریا دروغ گفتن یاد بگیره من بهش گفتم آریا هر کاری کردی باید بگی ببخشید دیگه تکرار نمیکنم بیچاره بچه ام ازش میپرسم مامان تو شکستی میگه نه ارشیا هر کاری هم خودش میکنه میگه بعد ارشیا هر چی هست بطرف آریا پرت میکنه اون روزی خورده بود به پیشونی پسرم خیلی گریه کرد منم ارشیا رو دعوا کردم ولی اصلا فرقی نکرد .

خلاصه اون روزی داشتن با ماشین بازی میکردن دیدم یهو ارشیا میگه من دارم میرم بالا آریا هم میگفت نه بمون ولی دوید رفت بطوری که کتش خونه ما جا مونده خلاصه بابام صدا کرد که سولماز ارشیا ماشین آریا رو قایمکی گذاشت تو جیبش و رفت ازش پرسیدم ماشین آریا رو دیدی یا نه گفته که نه من نمیدونم آریا برداشته بابام گفت :من دیدیم با خودش برد ولی نخواستم خرابش کنم خوب بچه اش خجالت میکشه الان موندم چیکار کنم دوتا از ماشیناش نیست و وقتی ازش میپرسی میگه من نمیدونم .

میخوام اینبار به مامانش بگم ولی نمیدونم چه جوری بگم چی بگم آخه به مامانش هم دروغ میگه اون روزی دیدمش میگه ارشیا بهم میگه : مامان آریا میگه هر موقع خواستی تو هر ساعت که دلت خواست بیا . والا من اصلا همچین چیزی نگفتم خوب همه میخوان استراحت کنن این اصلا ساعت هم براش مهم نیست در رو میزنه میاد تو خونه .

اینم اولین دوستی که آریا پیدا کرده نمیدونم ولی میخوام به مامانش بگم ولی موندم چی بگم ؟..................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 13:33  توسط مامان آریا  | 

 
اگه بتونی این پازل رو درست کنی جایزه داری............................
 

سلام مامان جونم روز معلم مبارک باشه الان درست ۲ سال از بازنشستگی تو میگذره ولی بازم تو معلم من تو تمام لحظات زندگی بودی خدا سایه تو بابا رو از سر ما کم نکنه .

مامان بزرگ روزت مبارک

این روز رو به تمام معلم های که تا بحال زحمت ما رو کشیدن و اونهایی که همچنان به شغل شریف معلمی مشغول هستن روز معلم مبارک باشه.

برای همه معلم های روی زمین 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 13:51  توسط مامان آریا  | 


Make your own Countdown Clocks  

سلام پسرکم

 

دیگه کم کم به دوسالگی نزدیک میشی یعنی دیگه داری بزرگ میشی روزها خیلی تند و سریع میگذرن و ما همیشه بعد از گذشت زمان تازه میفهمیم که چه روزهای قشنگی رو از دست دادیم ولی من سعی میکنم با هر لحظه با تو بودن و در کنارت بودن این روزها رو به خوبی تموم کنم همه مادرهای روی زمین تنها عشق و هوسی که از زندگی تو وجودشون هست بچه هاشونه که بتونن اون هارو به جامعه وارد کنن و نزارن که اونها از هیچ نیرویی جز خدا بترسن و بیم داشته باشن .

آریای نازم پسر ماهم برات مینویسم تا بدونی لحظه لحظه ای که با تو بودم و نفس کشیدم برای من دنیایی از خاطره است ولی نمیتونم همه اونها رو تو چند سطر خلاصه کنم ولی بدون تو نفس " عشق "هستی و همه وجود ما هستی از اینکه خدا تو رو به ما هدیه کرده هر روز نه بلکه هر لحظه لحظه عمرم خدا رو شکر کنم بازم برای داشتن تو کمه .....

اون لحظه هایی که تو رو تو وجودم داشتم و پرورش میدادم و تکون هایی که میخوردی رو حس میکردم به عظمت خدا پی بردم ولی زیباترین لحظه عمرم و زندگی ام لحظه ای بود که تو رو به آغوش کشیدم و شیره جانم رو به تو دادم و تو با لبان زیبایت مشغول خوردن اولین قطره شیری شدی که از وجود من برای تو هدیه ای بود برای زندگی تو تو شیر میخوردی و من بهترین لحظات عمرم رو سپری میکردم و خدا رو به خاطر این هدیه بزرگ شکر میکردم .

الان دیگه تو بزرگ شدی و یک سال هم به سن تو اضافه میشه و وارد مرحله حساس زندگی خودت میشی مرحله ای که تمام پیشرفت ها از این مرحله آغاز میشن نمیدونم آیا میتونم تو رو درست پرورش بدم فقط از خدا میخوا بهم کمک کنه تا بعد ها و بعدهای آینده دچار پشیمونی نشم از اینکه چرا من برای پسرم کارهایی که باید میکردم نکردم ولی مطمئن باش هر کاری که از دستم بر بیاد برات انجام میدم هم من هم پدرت برای تو بهترین ها رو میخوایم .

برات مینویسم تا بدونی برای ما چقدر عزیز هستی شاید الان این حرفها برای تو خنده دار بیاد و برای من نوشتن این کلمات و جمله ها خیلی با ارزش هست و میدونم وقتی بزرگ شدی و این نوشته ها رو مطالعه کردی متوجه بشی که ما چقدر تو رو دوست داریم اگه بهت میگم به چیزی دست نزن و یا اون کار رو نکن و ا......... چیزهای زیاد دیگه بدون این نیروی دوست داشتنه که وادار میکنه پدر یا مادر به فرزند بهتر از گلشون بگن که آسیبی نبینن .

نمی دونم چرا اینهمه حرف برات نوشتم ولی نوشتم چون میخواستم بدونی که تو دلم چی میگذره ولی بازم با همه این حرفها خیلی چیزهای دیگه هست که انشالله بعدها برات مینویسم .

اینم یه آلبوم خاطرات یک سال گذشته

آریا یک ساله

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 10:55  توسط مامان آریا  | 

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم ولی یه مطلبی رو خوندم خواستم با شما در میان بزارم .

 

دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد.

 نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد.

بيماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عيادت نامزدش مي رفت و از درد چشم مي ناليد.

موعد عروسي فرا رسيد.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

 همه مردم مي گفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر که شوهرش نابينا باشد.

 20سال بعد از ازدواج زن از دنيا رفت،

مرد عصايش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

مرد گفت: "من کاري جز شرط عشق را به جا نياوردم."

 

واقعا عشق یعنی چی این یه عشق واقعی بنظر من باید همه عشقها ناب و پاک باشن ولی این روزها دیگه کسی نه به عشق فکر میکنه نه وقتش رو داره چون همه ما زندگی هامون شده ماشینی و ای وای پول دربیار و خلاصه همه چی بهم ریخته ولی بنظر من عشق وقت نمیخواد عشق تو دل آدماست مثل عشقی که خدا به مادر ها داده تا به بچه هاشون عشق بورزن بهترین و بی آلایش ترین عشق زمینی عشق به فرزنده وقتی یادم میاد که منم یه مادرم و عاشق بچه ام هستم تازه میفهمم که عشق چقدر زیباست خدایا هیچ کس رو از این عشق بی نصیب نزار .

اینم عمه سمانه و آریا

این وروجک من دیگه خیلی شیطون شده هر شب موقع خواب که میخواد بخوابه تند تند میگه که بالشم خیسه برگردونش فکر کنم ۱۰ ثانیه به ۱۰ ثانیه باید برگردونم تا آخرش خسته بشه بخوابه اون روزی دیگه خسته شدم گفتم آریا کجای بالشت خیسه دستم هم زدم به بالش اونم دست زد بعد سرش رو گذاشت بعد دیدم شیر شیر ش رو برداشت رو بالشش تکون داد شیر کمی شیر ریخت رو بالش من از دستش گرفتم برگشت به من گفت:حالا خیسه برگردون ..... شما باشین در مقابل چنین کاری چیکار میکنید واقعا من خشکم زده بود دیگه حرفی نداشتم بزنم واقعا خیس بود .

 

اون روزی ارشیا پسر همسایه مون امده بود خونمون آریا خیلی دوست داره باهاش بازی کنه وقتی اون میاد براشون خوراکی میزارم تا بخورن و بازی کنن براشون کنفلکس هم میریختم بعد ارشیا همش میومد میگفت که تموم شد آریا بازم میخواد خیلی میخواد من حالا یه اندازهای میریختم و کار ینداشتم تا اینکه دیروز دیدم بازم این کار رو تکرار کرد آخه من میدوم آریا اگه بخواد خودش میاد بعد نمیگه زیاد میخوام من میدونستم برای خودش میخواد کاری نداشتم میگفتم خوب با هم میخورن ولی دیروز رفتم دزدکی سرک کشیدم ببینم چیکار دارن میکنن دیدم بشقاب رو گذاشته تو بغلش و تند تند میخوره رفتم تو گفتم ارشیا جون بزار رو میز آریا هم بخوره

 گفت:آخه دست من نمیرسه

گفتم :خوب دست آریا هم نمیرسه بزارین وسط هر دوتاتون بخورین

گذاشتم وسط و رفتم دیدم درست ۵ دقیقه نشده بود دوباره اومد که آریا بازم میخواد خیلی میخواد

گفتم:باشه برو من میارم کمی ریختم و بردم گذاشتم رو میز همینکه گذاشتم گرفت گذاشت رو پاهاش و شروع کرد به خوردن

گفتم :ارشیا جون آریا هم میخواد بخوره آریا من هم دست پاچلفتی باید بزارن تو دهنش خلاصه ایستادم و گذاشتم تو دهن اریا دیدم داره بیچاره بچه ام میخوره ارشیا هم تند تند بر میداشت میخورد میدیدم بعد از رفتن ارشیا میاد میگه من گشنه هستم دیگه میگفتم حتما بچه ام شکمو شده نگو این چیزی نمیخوره خلاصه واقعا نمیدونم چیکار کنم لطفا اگه کسی راه حلی داره بگه چون در این صورت بچه ام گشنه میمونه و منم نمیتونم به ارشیا بگم که چیزی نیست .راستی این راه حل رو هم امتحان کردم جد جدا براشون ریختم ولی ارشیا سهم آریا رو هم میخوره .................

چیکار کنم لطفا راهنمایی کنین ..................


 

اینم sesame street و elmo که دیگه ما رو با این elmo دیونه کرده همش اونو صدا میکنه ومیگه میخوام با اون یاد بگیرم .


تولدت مبارک سپهر جون انشالله صد ساله بشی

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 11:57  توسط مامان آریا  | 

سلام گل پسرکم

 

ماهکم عشق مامان آریا جونم رفته رفته دیگه داری به ۲ سالگیت نزدیک میشی و برای خودت مردی میشی و روز بروز بزرگ و بزرگتر برات آرزوهایی دارم .با بودنت روزها برام معنی تازهای پیدا کرده از اینکه با تو هستم خدا رو همیشه شکر میکنم از اینکه تو رو بهم هدیه داد هزاران هزار بار هم اگه خدا رو شاکر باشم برای با تو بودن خیلی کمه .

ماهکم پسرکم تنها هستی من زندگی من وقتی به این فکر میکنم که تو دیگه داری ۲ ساله میشی و یواش یواش از نی نی بودن به کودکی زیبا پا میزاری احساسی عجیب تمام وجودم رو میگیره که پسرم دیگه داره بزرگ میشه........

میدونی الان نزدیک ۱ سال از آخرین تولد تو میگذره تو این چه پیشرفتهایی که کردی میخوام تقریبا کوتاه برات بنویسم : اول اینکه موفق شدی بالاخره راه بری فدای اولین قدمت ،تونستی حرفهای بامفهوم بزنی منظور خودت رو بالاخره بگی و ما رو خوشحال کنی این اواخر هم بچه کنجکاوی شدی و همه چیز رو کشف میکنی و دیگه خوب حرف میزنی هم ترکی حرف میزنی هم فارسی من همیشه میترسیدم که دو زبانه بشی و نتونی حرف بزنی ولی بالاخره موفق شدم که هر دوتا رو یاد بگیری و انگلیسی هم بلدی تمام حروف رو بلدی و تشخیص میدی هر جا که میبینی تمام حروف رو میخونی آفرین به پسر باهوش من خیلی از کلمات انگلیسی رو هم بلدی بعضی از فعلها رو بجاش استفاده میکنی تو پستهای بعدی برات لیست میگیرم و مینویسم .

خوب فوتبال بازی میکنی و ماشین بازی رو از همه بیشتر دوست داری و اینکه با ارشیا پسر همسایه مون تو خونه بازی کنی و بری پارک و سرسره و تاب بازی رو خیلی دوست داری و عاشق شدید بابابزرگ هستی هیچ کس رو به اندازه اون دوست نداری و شهناز همون مامان بزرگ که بهش شهناز و عزیز میگی خیلی دوست داری وقتی شهناز رو صداش میکنی عشق میکنه  وقتی اون میبینی دیگه ما یادت میریم کاملا تو تبریز هم بابایی و نا (مادربزرگ) رو خیلی دوست داری وقتی میریم خونهشون همش میگی نا نا و عمه ها رو به عمه صنم میگی عمه ان و به سمانه عمه هر دوتاش هم تو رو خیلی دوست دارن واینکه خاله زهره به خاله هم میگی آخ زهره نمیدونم چرا ولی خوب بهش میگی وقتی خاله رو میبینی بهش میگی جان آخه خاله همیشه وقتی تو صداش میکنی بهت میگه جان تو هم ادای اون و در میاری .دادا هم که دیگه پیش ما زندگی میکنه عشق تو شده همش دادا حموم دادا بغل -دادا گاگا- دادا لالا-خلاصه همه خانواده تو رو دوست دارن و این یه نعمت زیباست .

 پسرم تو این یک سال پیشرفت زیادی کردی تو هر مورد بالاخره بزرگ شدی باید هم تغییر کنی بخصوص تو حرف زدن خیلی نگرانت بودم آخه تو چند زبانی هستی یعنی با چند زبان با حرف میزدن ولی خوشبختانه این طور نشد الان هر دو تا زبون هم خوب حرف میزنی و جمله سازی هم میکنی و زبان انگلیسی هم خوب شده الان تمام حروف رو بلدی اعداد هم تا ۱۰ بلدی و البته فارسی هم بلدی بشماری این خیلی خوبه منظورت رو کاملا میرسونی تو حرف زدن .

اون روزی خاله بهت راست و چپ رو یاد میداد تقریبا یه ۱۰ دقیقه و بس امروز دیدم شروع کردی میگی راست چپ و جالبه که درست میگفتی من خواستم امتحانت کنم گفتم دست راست بالا آوردی بالا گفتم چپ بالا آوردی بالا گرفتم یه چلوندمت که نگو فدای تند تند یاد گرفتنات الان دیگه خیلی زود یاد میگیری و دوست داری که یاد بگیری .

در مورد بازیها فقط ماشین رو از اسباب بازی ها دوست داری و بازیهای فکری و پازل رو بیشتر دوست داری بعد یه سه چرخه داری بیشتر وقتت رو هم با اون میگذرونی و دوست داری فقط بری پارک با سرسره و تاب بازی و با بچه ها بازی کردن رو خیلی دوست داری این باعث شده که من خیالم از بابت اینکه اگه بزارمت مهد تو اذیت بشی راحت بشه.

الان من و بابا رو به اسم خودمون صدا میزنی مثلا به من میگی :سوماز به بابا میگی: رضا ولی وقتی کارت گیر باشه میگی مامان بابا به مامان بزرگ میگی:شهناز خلاصه الان یاد گرفتی همه رو به اسم صدا میزنی و من ناراحت شدم همش میگم بگو بابا یا مامان یا مامان بزرگ سعی میکنم این عادت رو ترک کنی .

 خورد و خوراکت هم خدا رو شکر خوبه از شکلات هم خدا رو شکر دست کشیدی و الان فقط گیر میدی به چوبی و پاستیل و coco pops و روزی یه تخم مرغ و سیب زمینی که در هر شرایطی دوست داری فرقی نداره مرغ هم میخوری عدس پلو هم خیلی دوست داری باقلا پلو سوپ کتلت و پیتزا که حتی مغازه ببر گرسنه رو که میبینی شروع میکنی پیتزا پیتزا و چیز برگر هم دوست داری زبان جگر میوه هم سیب توت فرنگی هندونه که اون روزی تموم شده بود اینقدر گریه کردی که وای ... به بابا گفتم فقط کارت و ول کن این بچه خودش و کشت یه هندونه بگیر و زود بیا .... هویج بسکویت های کرم دار پفک وای من از این مورد میترسیدم که بالاخره آریا هم پفکی شد نمیدونم این پفک چی داره همه بچه ها دوستش دارن به پفک هم میگه پیگ من که بهش به ترکی گفتم پیس :یعنی بده اونم به پفک میگه :پیگ چسفیل هم خیلی دوست داری .

اینم عکسای مسافرت که خیلی کم بودن اونم از عمه جون گرفتم دستش درد نکنه من که دوربینم شکست.

 

آریا جونم با حرکتهای مختلف

 

اینم مدل جدید برای خوابیدن اختراع در رامسر

اولین عکس آریا بعد از کوتاه کردن مو در تبریز و گرفتن عکس در رامسر

اینم عکسایی از توسکا هنگام قلیون و بازی

اینم سعید و آریا خان هنگامی که از آقا خرس عروسکی میترسید

بازی تو خونه بادی

اینم سرسره بازی

اینم عکس خاله با آریا وقتی اصرار میکرد که دوباره سوار ماشین برقی بشه

 

 

 

 

این در آخر عکسی از تولد پویا پسر دایی بابا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 19:16  توسط مامان آریا  |